ورود-ثبت نام

نیست عشق لایزالی را در آن دل هیچ کار

سنایی غزنوی – قصیده شماره ۷۷

در مدح یوسف بن حدادی

نیست عشق لایزالی را در آن دل هیچ کار

کو هنوز اندر صفات خویش ماندست استوار

تا بوی در زیر بار حلق و خلق و جلق و دلق

پرده داران کی دهندت بار بر درگاه یار

تا تو مرد صورتی از خود نبینی راستی

مرد معنی باش و گام از هر دو کشور درگذار

بنده ی فضل خداوندیست و آزاد از همه

نه عبای خویش داند نه قبای شهریار

هیچ کس را نامدست از دوستان در راه عشق

بی زوال ملک صورت ملک معنی در کنار

صدهزاران کیسه ی سوداییان در راه عشق

از پی این کیمیا خالی شد از زر عیار

هر که در میدان عشق نیکوان گامی نهاد

چار تکبیری کند بر ذات او لیل و نهار

و آنکه او اندر شکرریز بتان شادی نکرد

دان که روز مرگ ایشان هم نگردد سوگوار

طلعت زیبا نداری لاف مه رویی مزن

عدت عدت نداری دل ز شاهان برمدار

طیلسان موسی ونعلین هارونت چه سود

چون به زیر یک ردا فرعون داری صد هزار

رو که در بند صفات و صورت خویشی هنوز

بر سوی تو عز منبر خوشترست از ذل دار

ای برآورده ز راه قدرت و تقدیر و قهر

زخم حکم لاابالیت از همه جانها دمار

عالمی در بادیه ی قهر تو سرگردان شدند

تا که یابد بر در کعبه ی قبولت بر بار

هر کجا حکم تو آمد پای بند آورد جبر

هر کجا قهر تو آمد سر فرو برد اختیار

یا رب ار فانی کنی ما را به تیغ دوستی

مر فرشته ی مرگ را با ما نباشد هیچ کار

مهر ذات توست یارب دوستان را اعتقاد

یاد فضل توست یارب غمکشان را غمگسار

دست مایه ی بندگانت گنج خانه ی فضل توست

کیسه ی امید از آن دو زد همی امیدوار

آب و گل را زهره ی مهر تو کی بودی اگر

هم ز لطف خود نکردی در ازلشان اختیار

دوستان حضرتت را تا چو تو ساقی بوی

هست یکسان نزد ایشان نوش نحل و زهر مار

هر که از جام تو روزی شربت شوق تو خورد

چون نراند آن شراب ار داند آن رنج خمار

کیست آنکو ساعتی در بحر مهرت غوطه خورد

کش بدست از آتش شوق تو یکساعت قرار

هر که او نام از تو جوید ایمنست از نام و ننگ

هر که او فخر از تو آرد فارغست از فخر و عار

هر که از درگاه عزت یافت توقیع قبول

پیش درگاهش کمر بندد به خدمت روزگار

کیست آنکو عز خویش از خاک درگاه تو دید

کوشد اندر صدر دین در چشم کس یک روزخار

چون جمال گوهر حدادیان یوسف که زد

پتک حجت بر سر اعدای دین حدادوار

آنکه چون در درس و مجلس دم زند در علم و دین

چون دم آخر نیابی در همه گیتیش یار

آن ز ترفیه و صیانت ملک را خیرات بخش

و آن ز توجیه و دیانت شرع را اندیشه خوار

پیشوا و واعظ دین محمد کز ورع

سنت همنام خود را هست دایم جانسپار

گر نبودی باغ رایش را نهالی بس قوی

این چنین شاخی ازو پیدا نگشتی در دیار

آنکه خاک تیره را بر چرخ فضل آمد بدو

کز چنان چرخی چنین خورشید دین گشت آشکار

گر ز چرخ آسمان آمد زمستانی چنین

بنگر از چرخ زمین اندر زمستان نوبهار

ور ز چرخ آسمان آید سحاب برف ریز

آمد از چرخ زمین دریای مروارید بار

هر کسی جزوی امامت نیز دعوی می کند

لیک پنهان نیست شاه ذوالفقار از ذوالخمار

فتویی کز خانه ی حدادیان آمد برون

نص قرآن دارد آن را از درستی استوار

هیچ جاهل در جهان مفتی نگشته ست از لباس

هیچ گنگ اندر جهان شاعر نگشته ست از شعار

خود گرفتم هر کسی برداشت چوبی چون کلیم

معجزی باری بباید تا شود آن چوب مار

دور مشتی مدعی نامعنوی اندر گذشت

دور دور یوسف ست ای پادشا پاینده دار

لفظ شیرینش غذای جان ما شد بهر آنک

گر غذای تن شدی بی زور ماندی روزه دار

از چنین شاخی چنین باری پدید آمد به شهر

پس درخت گل چه آرد جز گل خوشبوی بار

احمد محمود خصلت خواجه ای کامروز کرد

از سخن چشم عدوی احمد مختار تار

در چنین مجلس که او کردست آنک کرده اند

جبرئیل از سدره و حوران ز کنگرها نظار

از پی این تهنیت را عاملان آسمان

اختران ثابت آرند اندرین مجلس نثار

زیب معنی بایدت اینک شنیدی ای پسر

نقش مانی بایدت رو معتکف شو در بهار

چشم آن نادان که عشق آورد بر رنگ صدف

بالله ار دیدش رسد هرگز به دُر شاهوار

قد و منظر چنگری بنگر که در علم نظر

جان خصمان را همی چون دارد اندر اضطرار

هر که مردست او بود در جستجو معنی پرست

هر که زن طبعست خود ماندست در رنگ و نگار

کار صدق و معنی بوبکر دارد در جهان

ورنه در هر کوی بوبکرست و در هر کوه غار

کار کردار علی دارد وگرنه روز جنگ

هیچ کاری ناید از نقش علی و ذوالفقار

ای چو آتش در بلندی وی چو آب اندر صفا

وی چو باد اندر لطافت وی چو خاک اندر وقار

اینهمه حشمت ز یک تاثیر صبح بخت توست

باش تا خورشید اقبالت برآرد روزگار

تا ببینی کز برای عشق خاک درگهت

چرخ چون پیشت کمر بندد به رسم افتخار

نیز دولت را بسی شادی نباید کرد از آنک

هر که بالا زود گیرد زود میرد چون شرار

قطره ی آبی که آن را از هوا گیرد صدف

روزگار آن را تواند کرد دُر شاهوار

بستر از خار و خسک ساز ای پسر اکنون چو گل

تا چو دستنبوی بر دست شهان گیری قرار

روزها چشم و چراغ عالمی گردد چو شمع

هر که پیماید ز دیده قامت شبهای تار

از پی یک مه که برگ گل دمد بر وی همی

گرمی و سردی کشد در باغها یکسال خار

تا بهشت و چرخ باشد نزد عالم هشت و هفت

تا حواس و طبع باشد پیش دانا پنج و چار

یمن بادت بر یسار و یسر بادت بر یمین

دانشت جفت یمین و دولتت جفت یسار

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *