ورود-ثبت نام

ای چو عقل از کل موجودات فرد

سنایی غزنوی – قصیده شماره ۳۳

(۱)

ای چو عقل از کل موجودات فرد

وی جوان از تو سپهر سالخورد

خاکبوسان سر کوی تواند

روشنان کارگاه لاجورد

پاسبانان در و بام تواند

چرخ و خورشید و مه گیتی نورد

تا سنایی کیست کاید بر درت

مجد کو تا گویدش کز راه برد

ای همه دریا چه خواهی کردنم

وی همه گردون چه خواهی کرد گرد

نام او میدان و نقش او بسی

کز حکیمان او زیاد اندر نبرد

زان به خدمت نامدم زیرا بود

پیش بینا مرد عریان روی زرد

کز ضعیفی دیدگان شب پره ست

کو بماندست از رخ خورشید فرد

ساختم جلابی از جان جانت را

وزدم خرسندی آن را کرده سرد

چون بزرگان نوش کن جلاب جان

می بخردان مان و گرد می مگرد

ورد جوید روز مجلس مرد عقل

بوالهوس جوید به مجلس خارورد

زان که مقلوب سنایی یانس است

گر نگیرم انس با من بد مگرد

انس گیرم باژگونه خوانیم

خویشتن را باژگونه کس نکرد

گر تن و جانم به خدمت نامدند

عذرشان بپذیر کمتر کن نبرد

صدر تو چرخست و تن را بال سست

روی تو مهرست و جان را چشم درد

جان من آزاد کن تا عقل من

هر زمان گوید: زهی آزادمرد

تازه گردانم بنا جستن که باد

تازه از جان بیخ و شاخ و برگ و ورد

 

 


واژگان دشوار : ۱-قصيده بالا خطاب به خواجه قوام الدين ابوالقاسم ناصربن حسين درگزيني است كه از وزيران و بزرگان زمان

خود بود و با حكيم سنايي رابطۀ مودت و دوستي داشت و با يكديگر مكاتبه ميكردند وقتي درخواست ملاقات

سنايي كرد سنايي در پاسخ او نامه اي نوشت همراه با قصيده اي كه مطلع آن اينست:

تا سراپرده زد بعليين

قدر صدر اجل قوام الدين

بار دوم خواجه قوام الدين طلب ملاقات سنايي كرد و باز سنايي نامه اي در استعفا و اعتذار نوشت همراه

قصيده اي به مطلع:

اي چو عقل از كل موجودات فرد

وي جوان از تو سپهر لاجورد

: آن دو نامه را از روي ديوان سنايي مصحح مرحوم مدرس رضوي اينجا نقل ميكنيم

 

نامۀ اول

«منهي خطۀ ملكوت و منتهي عالم جبروت از سراپردۀ عيناللّٰه چنين خبر داد كـه اناللّٰـه لا ينظـر الي صـوركم

ولا الي اعمالكم ولكن ينظر الي قلوبكم و احوالكم آن اشارت بدين عبارت برون داد وگفـت: نظـر پـاك الاهـي

هرگز در رعنا سراي طبيعت فرو نيايد و مرقد عماري جباري هرگز در دروازۀ حدوث و حروف نگنجد مهتراني كه

فرمانبرداران اشارت تخلقوا بالخلاق اللّٰه اند از روي موافقت هرگـز در دفـتر صـور اجـرام و اجسـام مطالعـه نكننـد

ايشان كه از حضرت رحمـاني بـار دربندنـد جـز در حضـرت جلـت دل بـار نگشـايند بـاز دون همتـان باشـند كـه از

مصطبۀ شيطاني دلق و عصا و انبان بردارنـد و جـز در چهـار ديـوار صـورت فـرو نياينـد و ديگـر پوينـدگاني كـه از

مكتب تلقين روي به مشرق يقين دارند ديگرند و روندگانيكـه از سـوادكدۀ طـين بفرمـان آبـاد شـيطان منـزل كننـد

ديگر و جاساالرحمن درشان آزاد مرداني اسـتكـه ايشـان در طلـب صـفتي اند كـه امـروز بقاراسـت و فـردا لقـا را

اخسئوا فيها ولاتكلمون باز نعت مختصر ايـن اسـت كـه ايشـان عاشـق صـورتي اند كـه امـروز بـازي راسـت و فـردا

غمـازي را پـس ايـن چنـين خميـر مايـۀ لعنـت راكـه بي صورتسـت لايخالفـه الامـابق ولايخالفـه الافـائق نقشـيكـه

مأمونالغيب معدوم العيب جلت آن است جز در نگارخانۀ انشأناه خلقاً آخر نيابي و شـاهدي كـه ظـاهرۀ صـبيح و

باطنۀ صحيح صفت آن است جز در فرجۀاصبعين من اصابع الـرحمن نيـابي و اگرنـه چـه فايـده كـه نقـش الهـي و

صفت نامتناهي جز بعين الهي نتوان ديد تقاضايي كه از نقش خامۀ قدس برآید روی سوی اعلی علیـين دارد مـرد

آن است و تقاضائی که از هوس خانۀ ديو برآيد روی سـوی مهـبط اسفل السـافلين آرد بازمانـدگان ايـن بسـرا پـردۀ

قوامالدين كه تخت و تاج خواص در بالاي عليين منتظر آنست در بالانۀ اسفل السافلين چه كار دارد.

دانم كه دانسـته باشـي المـروة نامـه(؟) بـه مثابةالعامـهاي فرزنـد خلـف آدم گـرد ناخلفـان ابلـيس چـه گـردي

خوانده اي كه الاحتياط في ترك الاختلاط اي روح قرار عاشق دل مجروح تـو بـه نقـش نفـس سـر فـرود آري چـو

گفته اند خلال طريق لمن لايفيق اي جان سماي سـنايي تـو بـه تركيـب ظلمـاني جسـماني او چـون اوفتـادي چـون

دانسته باشي اذالم يوافق ففارق بواجب الوجودي كه ممكنات الوجودي مدد از جود او دارندكه آنچـه جـان پـاك

قوام الدين طالب آن است به دست اين بيچاره نيست و آنچه به دست اين بيچاره است هيزم مطبخ آن صـدر ديـن و

دنيا را نشايد زيراكه مشاطگي كه زهره اي نزنـد دام ـنكنـد شـيران بـرآن عشـقبازي نكننـد و در شـبرويي كـه ناهيـد

حيلت گر گرد حبال خانۀ مختصران نهد آزادمردان برو دل ننهند اما چون در نشاۀ اولي ابناي دنيا را از ديـوان انـك

من المنظرين فرمان در فرمان است الي يوم الدين و عوانـانش را باسـتيلاي واجـب علـيهم بخيلـك و رجلـك گشـاد

نامه اي است ايشان بدين منشور و بدان ولايت تهور و تغلب بـر غريبـان ولايـت آدم نتواننـدكـردن ايـن مسـكين و

بي مسكن در ظل ايمان و امان آن صدر دين و دنيا ميگريزد و تواند بودكه بايمان او را در پذيرد و بدست عوانان

شياطين باز ندهد اگر طـوق بنـدگي اطعمهـم مـن جـوع درگـردنش نيفگننـد خلعـت منـت آمـنهم مـن خـوف درو

پوشانند هذا ربالكعبة آخر ما فيالجعبه اكنون رأي او برتر بر آنچه بايد…

تا سراپرده زد به عليين…

 

نامۀ دوم

«التحياتللّٰه ربالعالمين والصلوة علي خاتم المرسلين والسلام علي صاحب الاجل قوام الدين و رحمةاللّٰه

وبركاته معلوم رأي مشرف خداوند صاحب اجل قوام الدين اكفي الكفاة ادام اللّٰه تأييدات كه مؤيد انبيا و مرشد

اوليا چنين خبر داد عز من قائل ماخلقكم ولابعثكم الا كنفس واحدة و قوله تعالي و ما امرنا الا واحدة

كلمح البصر و صاحب خبر سراپردۀ غيب و صاف خطۀ شهادت چنين اشارت نمود كه المؤمنون كنفس واحدة

فتوي داد لا اله الا اللّٰه و بيانكرد محمد رسول اللّٰه كه امر از زحمت اعداد و اضداد متعالي است و صادر و وارد و

روحاني از جاسوسي قلم و قدم مستغني است تجمل صفتي را مطيۀ صورت تحمل نتواندكرد گنج خانۀ غيب را

اندرگنج تنگ پهنا گنج نتواند بود ارواحي كه در حظيرۀ وحدت علي سر متقابلين باهم متحد باشند تركيب طبايع

ميان ايشان سمج باشد وگهرهايي كه در طويلۀ قدم در يك سلك منتظم باشد دلال نااهل ميان ايشان فضولي بود

كه نهنگ لا اله الا اللّٰه همه رويها و سويها در پيش سراپردۀ سبحانيت بيو باريده است و نقش ثالث ثلاثه در

حوصلۀ مشتي بي حوصلۀ جاثليق و مطران نهاده پس چون ارواح را در حظاير قدس در رياض انس اين چنين

اتصالي باشد تركيبي را چه تعهد بايد كرد كه نقش تربيتش به سطوت بي انصافي فرو ريزد و صورتي را چه تفقد

بايدكرد كه عرق نسب هايش بصدمت صوري از هم بگسلد بنده عذر اين غزلي گفته است:

نظم

صورت ار با تو نباشد گو مباش

خاك بر سر جسم را چون جان تراست

غرض از اين تشبيب و تطويل و تبديل آنست كه اين داعي را عقل و روح در پيش خدمتست وليكن نيت

ضعف دارد چه طاقت تفقد دارد آيۀ ان الملوك اذ ادخلوا قربة افسدوها كلاتۀ مندرس چه طاقت بارگاه جباران

دارد و شيرزده اي چه تاب پنجۀ شيران دارد باري عزاسمۀ داند كه هر باريكه سراپردۀ حشمت اعلي صدري زيني

قوامي را زاده اللّٰه قواما و نفاذا در اين خطۀ مختصر زده اند حاجت آمده است اين ضعيف منزوي را رخت

عافيت بعزب خانۀ غولان بردن و بضاعت قناعت را به همراهان خضر و الياس سپردن اكنون بزرگئي را كه

ذوالفضل الكبير با آن بزرگ دين و دنيا كرده است كه گوشۀ دل اين گوشه گرفته را به تفقد آسايش خود خراب

نكند كه جسم حقير اين بنده نه سزاي چشم قرير آن خداوند است و اين بيتي چند براي اين بر بديهه ارشاد و

انشاء كرد .

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *