ورود-ثبت نام

گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری

سنایی غزنوی – قصیده شماره ۱۸۱

در مدح بهرامشاه

گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری

ملک سلیمان تو راست گم مکن انگشتری

پرده ی خوبی بساز امشب و بیرون خرام

زَهره ی زُهره بسوز زان رخ چون مشتری

از پی موی تو شد بر سر کوی خرد

دیده ی اسلامیان سجده گه کافری

کفر ممکّن شدی در سر زلفین تو

گر بنکردی لبت دعوی پیغمبری

عشق تو آورد خوی خستن بی مرهمی

هجر تو آورد رسم کشتن بی داوری

هجر تو مانند وصل هست روا بهر آنک

بر سر بازار نیز کور بود مشتری

صلح جدا کن ز جنگ زانکه نه نیکو بود

دستگه شیشه گر پایگه گازری

عقل در دل بکوفت عشق تو گفت اندر آی

صدر سرای آن توست گر به حرم ننگری

عشق تو همچون فلک خرمن شادی بداد

صد کس را یک ققیز یک کس را صد گری

باشم گستاخ وار با تو که لاشی کند

صد گنه این سری یک نظر آن سری

چشم تو هر دم به طعن گوید با چشم من

مهره بدست تو بود کم زده ای خون گری

حسن تو جاوید باد تا که ز سودای تو

طبع سنایی به شعر ختم کند شاعری

چون تو ز دل برنخورد باری بر آب کار

خدمت خسرو گزین تا تو ز خود برخوری

خسرو خسرو نسب سلطان بهرامشاه

آنکه چو بهرام هست خاک درش مشتری

هست سنایی به شعر بنده ی درگاه او

زانکه مر او راست بس خوی ثنا پروری

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *