ورود-ثبت نام

گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی

سنایی غزنوی – قصیده شماره ۱۷۳

در مدح بهرامشاه پسر مسعود غزنوی

گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی

ای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی

از خلق نهان زان شد تا جمله تو را باشد

گر هیچ پدیدستی زآن همگانستی

جان دید جمالش را ورنه به همه دانش

دربان و غلامش را زو باز که دانستی

دل قهر و دو زلفش دید انگشت گزان زان شد

گر لطف لبش دیدی انگشت زنانستی

زیر و زبر عالم بهر طلبست ارنی

تنگا که زمینستی لنگا که زمانستی

گر نور پذیرفتی زو شش جهت عالم

پستی همه باغستی بالا همه کانستی

گر گل نپذیرفتی زو نور تجلی کی

گل کعبه ی چرخستی دل گلشن جانستی

گفت ست که یک روزی جانت ببرم چون دل

من بنده ی آن روزم ایکاش چنانستی

جانیست سنایی را در دیده سنان او

پس گر چنینستی بی جان چو جنانستی

او گر نه چنینستی چون نیزه ی سلطان کی

بررفته و برجسته بربسته میانستی

بهرامشه مسعود آن شه که گه عشرت

ساقیش سپهرستی گر هیچ جوانستی

ور هیچ کرا کردی در درگه چون خلدش

هم رایت رایستی هم خانه ی خانستی

چرخ ار چو ملک بودی شاگرد سنانش را

پریدن مرغانش تا حشر ستانستی

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *