ورود-ثبت نام

در میان کفر و دین بی اتفاق آن و این

سنایی غزنوی – قصیده شماره ۱۵۴

در مدح بهرامشاه

در میان کفر و دین بی اتفاق آن و این

گفتگویست از من و تو مرحبا بالقائلین

هر کجا عشق من و حسن تو آید بی گمان

در نه پیوندد خرد با کاف کفر و دال و دین

حسن خوبان بزم شد کی بود بی های و هوی

عشق مردان رزم باشد کی بود بی هان وهین

هیچ وقت ایمن نبودند از زبان ناکسان

عاشقان پرنیاز و دلبران نازنین

چه نکوتر زانکه آید عاشقی در مجمعی

باغ معنی در جنان و داغ دعوی در جبین

آن یکی گوید فلان ناپاک فاسق را نگر

وآن دگر گوید که بهمان شوخ کافر را ببین

حسن و عشق از کفر و فسق آید به معنی پس بود

تیغ حیدر بید چوب و آب کوثر پارگین

عاشقی را کاسمان رنجه ندارد هر زمان

در زمین باشد بسی به زانکه باشد بر زمین

هست پیدا از میان سینه ی آزادگان

عشق همچون خلد و عاشق در میان چون حور عین

گر بدرد پوستین عاشقان گردون رواست

کی زیان دارد که اندر خلد نبود پوستین

ای رسیده هر شبی از انده هجران تو

بانگ من چون حسن تو در آسمان هفتمین

با توام در خانه می دانند و من بر آستان

“نحن محرومین” نوشته بر طراز آستین

نقش هر یک تار موی از قند ز شب پوش توست

کای بلا بیرون خرام ای عافیت عزلت گزین

هر زمان آید ندا اندر دل هر عاشقی

کای خرد دیوانه گرد ای صبر در گوشه نشین

هر کجا چشم چو آهوی تو شد تازان چو یوز

مصلحت بر گاو بندد بنگه شیر عرین

انگبین از نحل زاید لیکن اندرگاه عشق

نحل زاید بهر من زان دو لب چون انگبین

ای لبت را گفته رضوان نوش باش ای زود مهر

وی لبت را گفته شیطان دیر زی ای دیر کین

گر چه خود را عشقباز راستین ننهم از آنک

نیستم چون عاشقان راستین در گل دفین

ماهروی راستین خوانم تو را باری چو یافت

روی چون ماه تو نور از روی شاه راستین

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *