ورود-ثبت نام

ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جان

سنایی غزنوی – قصیده شماره ۱۳۴

در مدح خواجه علاء الدین ابویعقوب یوسف بن احمد حدادی شالنکی غزنوی و ابوالمعالی احمد بن یوسف

ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جان

وی به عمل و قدر و قدرت برتر از کون و مکان

هر کجا مهر تو آید رخت بربندد خرد

هر کجا قهر تو آید کیسه بگشاید روان

ای به پیش صدر حکمت سرفرازان سرنگون

وی به گرد خوان فضلت میزبانان میهمان

ذات نامحسوست از خورشید پیداتر ولیک

عجز ما دارد همی ذات تو را از ما نهان

گر نبودی علم تو ذات خرد را رهنمون

می ندانستی خرد یک پارسی بی ترجمان

آفتاب ار بی مدد تابد ز عونت زین سپس

چون مه دوشینه تابد آفتاب از آسمان

هر که بهر ذات پاکت جست ماند اندر وصال

هر که بهر سود خویشت جست ماند اندر زیان

هستی ما پادشاها چون حجاب راه توست

چشم زخم نیستی در هستی ما در رسان

هر که از درگاه عونت یافت توقیع قبول

پیش درگاهش کمر بندد به خدمت انس و جان

چون علای دین و دولت آنکه از اقبال او

لاله روید از میان خاره در فصل خزان

آنکه بذل اوست هر جا بارنامهٔ هر غریب

و آنکه عدل اوست هر جا بدرقه ی هر کاروان

دولتی دارد که هر لشکر که با وی شد به حرب

مرد را جوشن نباید اسب را بر گستوان

رایت بدعت چو قارون شد نهان اندر زمین

چون کله گوشه ی علایی نور داد اندر جهان

نیک پشتی آمدند الحق نهان شرع را

آل محمود از سنان و آل حداد از لسان

خاصه بدر صدر شمع شرع یوسف آنکه هست

چون زلیخا صد هزاران بخت پیر از وی جوان

پیشوای دین فقیه امت آن کز حشمتش

مبتدع را مغز خون گردد همی در استخوان

آنکه گاه پایداری دولت خود را همی

طیلسان داران سرش کردند همچون طیلسان

آنکه گاه دانش‌آموزی ز بهر قهر نفس

بستر او خاک ساکن بود و فرش آب روان

لاجرم گشت آنچنان اکنون که هست از روی فخر

خاک نعل اسب او را چشم حوران سرمه دان

دان که وقتی قحط نان بود اندران اول قرون

بین که اکنون قحط دینست اندرین آخر زمان

میزبان بودند عالم را دو یوسف در دو قحط

یوسف غزنی بدین و یوسف مصری بنان

هر که سر بر خط او بنهاده چون کلکش دو روز

هر که پی بر کام او بنهاد چون ما یک زمان

زین جهان بیرون نشد تا چشم او او را ندید

سر چو شیر عود سوز و تن چو پیل پرنیان

مشتری گر خصم او گردد نیارد کرد هیچ

جرم کیوان از برای نحس او بر وی قران

شب به دوزخ رفت آن کش بامدادان گفت بد

این چنین اقبال کس را آسمان ندهد نشان

تا جمال طلعتش بر جای باشد روز حشر

گر نماند آفتاب و مشتری را گو ممان

از بقای اوست چون ایمان ما در ایمنی

از برای امن ما یارب تو دارش در امان

از چنان صدری چنین بدری برآمد با کمال

ای مسلمانان چه زاید جز گل اندر گلستان

بوالمعالی احمد یوسف که او را آمدست

خلقت یوسف شعار و خلق احمد قهرمان

آنکه آن ساعت حسودش را علم گردد نگون

گر ندارد دیده زیر نعل اسب اوستان

از برای کرد او را آید اندر چشم نور

از برای گفت او را آید اندر جسم جان

تا ببام آسمانش برد بخت از راه علم

این نکوتر باز کآتش در زد اندر نردبان

زیر سایه ی آفتاب دولتست آن ماه روی

روشن آن ماهی که باشد آفتابش سایبان

شاد باش ای منحنی پشت تو اندر راه دین

دیر زی ای ممتحن خصم تو اندر امتحان

تا طبیعت زعفران را رنگ اعدای تو دید

مایه ی شادی جدا کرد از مزاج زعفران

چون مسائل حل کنی شیری بوی دشمن شکار

چون به منبر بر شوی بحری بوی گوهر فشان

منبر از تو زیب گیرد نه تو از منبر از آنک

کان ز گوهر سرفرازی یافت نه گوهر ز کان

بود بتخانه ی گروهی ساحت بیت الحرام

بود بدعت جای قومی بقعت شالنکیان

این دو موضع چون ز دیدار دو احمد نور یافت

قبله ی سنت شد این و کعبه ی خدمت شد آن

قبله ی دین امامان خاندان توست و بس

دیر زی ای شاه خانه شاد باش ای خاندان

هر که دین خواهد که دارد چون شما باید خطر

هر که دُر خواهد که دارد چون صدف باید دهان

خاک و بادی کان نیابد خلعت و تایید حق

این عنای مغز باشد آن هلاک خاندان

شیر اصلی معنی اندر سینه دارد همچو خاک

شیر رایت باشد آن کو باد دارد در میان

لاجرم آنرا که بادی بود چون اینجا رسید

خاک این در کرد بیرون بادشان از بادبان

تا جمال خانه ی حدادیان باشد به جای

هیچ دین دزدی نیارد گشت در گیتی عیان

زانکه ایشان شمسه ی دینند اندر عین شب

دزد متواری شود چون شمس باشد پاسبان

من غلام آستانی ام که بویی خاک او

تا به پشت گاو ماهی بوی دل آید از آن

ای تو را پرورده ایزد بهر دین اندر ازل

بخت و اقبال ازل پرورد را نبود کران

از پی بخت ازل را فرخی در شعر خویش

پیش ازین گفتست بیتی من همی گویم همان

((یک بختی هر کرا باشد همه زان سر بود

کار از آن سر نیک باید گر نمی دانی بدان))

تا ببینی کز برای خدمتت گردد فلک

از پس کسب سنا را چون سنایی مدح خوان

حرمتی یابی چنان گر فی المثل در صف حرب

تیر دشمن پیشت آید چفته گردد چون کمان

آنچنان گردی ز دانش کز برای دین حق

فتوی از صدرت برد خورشید سوی قیروان

این همه رتبت ز یک تاثیر صبح بخت توست

باش تا خورشید اقبالت بتابد ز آسمان

کز برای خدمتت را ماه بگزیند زمین

وز برای حرمتت را حور دربازد جنان

رو که تایید سپهر و دانش کلی تر است

با چنین تایید و دانش مقتدا بودن توان

تا نباشد گاه کوشش تیغ شهلان چون رماح

تا نباشد وقت بخشش تیر گردون چون کمان

چون طریقت کارخواه و چون حقیقت کار کن

چون شریعت کار جوی و چون طبیعت کامران

باد همچون دور همنام تو دورت پایدار

باد همچون دین همنام تو عمرت جاودان

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *