ورود-ثبت نام

خیز تا از روی مستی بیخ هستی برکنیم

سنایی غزنوی – قصیده شماره ۱۱۸

خیز تا از روی مستی بیخ هستی برکنیم

نقش دانش را فرو شوییم و آتش درزنیم

همچو خد و خوی خوبان پرده ها را بردریم

همچو زلف ماهرویان توبه ها را بشکنیم

همچو عیاران همی ریزیم اندر جام جان

بهر جان چون آسیا تا چند گرد تن تنیم

گرد صحرای قدم پوییم چون تر دامنان

زین هوس خانه ی هوا تا کی نه ما اهریمنیم

دیده ی جانهای ما هرگز نبیند مامنی

تا چو یک چشمان دلی پر دعوی ما و منیم

مجرم و محروممان دارند تا ما غمروار

بسته ی این طارم پیروزه ی بی روزنیم

گردنی بیرون کنیم از سر و گرنه تا ابد

بیشتر حمال سر خوانندمان گر گردنیم

آروزها را برون روبیم از دل کارزو

شیوه ی آبستنانست و نه ما آبستنیم

رشته تابی هم نیابد ره به ما زیرا که ما

نه درین ره تنگ چشم و تنگ دل چون سوزنیم

عاقبت ما را گریبان گیر ناید زانکه ما

نی چو مشتی خشک مغز بوالطمع تر دامنیم

برکنیم از بوستان نطق بیخ صوت و حرف

تا شویم آزاد و انگاریم شاخ سوسنیم

جام فرعونی به کف گیریم و پس موسی نهاد

هر چه فرعونیست در ما بیخش از بن برکنیم

از درون سالوسیان داریم به گر یکدمی

خرقه ی سالوسیان را بخیه بر روی افگنیم

گر چه نااهلانمان چون سیم بد بپراکنند

ما چو سیماب از طریق خاصیت بپراکنیم

درزنیم آتش سنایی وار در هر سوخته

کاز در معنی نه ما کمتر ز سنگ و آهنیم

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *