تو خود به صحبت امثال ما نپردازی

سعدی-غزل شماره 617

 

تو خود به صحبت امثال ما نپردازی

نظر به حال پریشان ما نیندازی

وصال ما و شما دیر متفق گردد

که من اسیر نیازم تو صاحب نازی

کجا به صید ملخ همتت فرو آید

بدین صفت که تو باز بلندپروازی

به راستی که نه همبازی تو بودم من

تو شوخ دیده مگس بین که می‌کند بازی

ز دست ترک ختایی کسی جفا چندان

نمی‌برد که من از دست ترک شیرازی

و گر هلاک منت درخور است باکی نیست

قتیل عشق شهید است و قاتلش غازی

کدام سنگدل است آن که عیب ما گوید

گر آفتاب ببینی چو موم بگدازی

میسرت نشود سر عشق پوشیدن

که عاقبت بکند رنگ روی غمازی

چه جرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی

چه دشمنیست که با دوستان نمی‌سازی

من از فراق تو بیچاره سیل می‌رانم

مثال ابر بهار و تو خیل می‌تازی

هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم

که گر به قهر برانی به لطف بنوازی

تو همچو صاحب دیوان مکن که سعدی را

به یک ره از نظر خویشتن بیندازی

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها