چه شد که روی عروس جهان منور شد

سحاب اصفهانی – قصیده شماره 4

چه شد که روی عروس جهان منور شد

چو سطح چرخ بسیط زمین پر اختر شد

هوا ز پرتو مشعل زمین زشعله ی شمع

بسان معدن الماس و کان گوهر شد

و یا نهاده به هر سو هزار بیضه ی سیم

غراب شب که چو سیمرغ آتشین پر شد

به پای خاست ز هر جانب آتشین سروی

که بار آن همه از نار و برگ اخگر شد

نه سرو بلکه درختی که پور عمران را

به کوه طور بر انوار غیب رهبر شد

به محفل فلک این سرو پرتو افکن گشت

اگر به طرف چمن سرو سایه گستر شد

سمن شکفت تو گویی ز طره ی شمشاد

و یا عیان مه نخشب ز سرو کشمر شد

نه سرو بود و نه مه زانکه تا زمین و فلک

مکان سرو سهی جای ماه انور شد

نتافت ماه ز برجی که سرو قامت بود

نرست سرو ز باغی که ماه منظر شد

عیان به صحن گلستان دهر از هر سو

هزار گلبن تابان پدید از آذر شد

اگر ز آتش نمرود پیش ازین یکبار

پدید گلشنی از بهر پور آزر شد

شراره ز کف ساحران آتشبار

بسان سینه ی ثعبان و کام اژدر شد

ز شست هر یک تیر آتشین هر دم

به سوی گردون چون آه عاشقان بر شد

ز زخم ناوک آتشفشان نشان تن چرخ

فگار چون دل ما از نگاه دلبر شد

هوا به شعله ی تابنده چون سیاوش رفت

زمین در آتش سوزنده چون سمندر شد

ز شوره گل ندمد هیچگه شگفتی بین

که شوره منبت چندین هزار عبهر شد

زمین چو ساحت برزین شده، فلک گویی

پی پرستش چون موبدی معمر شد

رواج یافتی آیین دین زردشتی

اگر نه ناسخ او ملت پیمبر شد

ز ریسمان و رسن باز در میان دو قطب

ز مو پدید خطی همچو خط محور شد

مشعبدی به فرازش روان که هیئت سحر

به چشم اهل بصیرت از او مصور شد

چو زورقی به میان هوا ولی زورق

به بادبان رود و این روان به لنگر شد

ویا چو زاهدی افسرده از فراز صراط

بسان برق یمانی و باد صرصر شد

به پای خود ز زمین بر شد این، اگر نمرود

به سعی کرکس و مردار از زمین بر شد

ز یکطرف به فسون حقه باز طراری

که مهره ی فلک از حیرتش به ششدر شد

به وقت شعبده بازی فسونگری که ربود

اگر چه حقه فلک مهره مهرانوار شد

زمانه چیده به هر سوی محفلی که در آن

سپهر مجمره گردان و مهر مجمر شد

ز بس حلی و حلل بست بر بساط زمین

چو سقف چرخ محلی به زیب و زیور شد

اگر نصیب مشامی شمیم وصل نبود

ز بوی طره ی گلچهره اش معطر شد

وگر به چاک گریبان هجر دستی بود

قرین دامن وصل بتی سمنبر شد

ز پرده های تماثیل نغز جمله ی دهر

نظیر حجره ی مانی و کاخ آذر شد

وز آن شگرف تصاویر دلپذیر صور

روان آن به دو چشم خرد مصور شد

ز بس که یافت در و بام شهر زآینه زیب

سرای مفلس و منعم چو قصر قیصر شد

اگر ز صیقل فکر برهمنی وقتی

حدید پاره ای آیینه ی سکندر شد

کف کلیم پدید و دم مسیح عیان

ز عکس جام شراب و سرود مزمر شد

چه گفت عقل چو خوی بر عذار ساقی دید؟

چه دید دیده چو یاقوت می به ساغر شد؟

که شد ز آتش سرد اینک آب گرم پدید

وز آب خشک نمودار آتش تر شد

همین نه ز آتش می چشم اختران خیره

که هم ز ناله ی دف گوش آسمان کر شد

ز هر طرف به نواسنجی و غزلخوانی

نگار زهره وشی آفتاب پیکر شد

چو زخمه بر رگ رود آشنا شدش گفتی

که ناخنش به رگ جان زهره نشتر شد

به گاه رقص معلق زنان سرود کنان

گهی چو فاخته و گاه چون کبوتر شد

گهی ز بانگ خوش آهنگ چنگ زمزمه ساز

گهی ز ناله ی جانبخش نی نواگر شد

گهی ز نغمه ی ارغن به خلق مژده رسان

به این ترانه ی جانبخش روح پرور شد

که از میامن داور به خصم بد گوهر

خدیو عالم و شاه جهان مظفر شد

شه فلک انجم سپاه بابا خان

که صیت سطوتش از باختر به خاور شد

قدر غلام و قضا چاکری که درگه او

ز بذل دست گهر ریزش آسمانفر شد

رخ سپهر کبود و قد هلالش خم

ز رشک شقه ی منجوق و حقه ی در شد

نعال مرکب او زیب گوش گردون گشت

غبار درگه او کحل چشم اختر شد

از او چو خانه ی زین روز رزم زینت یافت

یه صدر بزمگه عیش چون مصور شد

ز آفتاب دگر آسمان دیگر گشت

بر آسمان دگر آفتاب دیگر شد

شگفت نیست در ایام عدل او که از آن

ریاض دهر به اثمار امن مثمر شد

اگر حمام به شهباز گشت هم پرواز

وگر غزال هم آغوش با غضنفر شد

ز شوره زار نمودار و از خرابه پدید

گهی که ابر کفس قطره ای مقطر شد

هزار روضه ی رضوان و شاخ طوبی گشت

هزار چشمه ی خضر و زلال کوثر شد

ایا ستاره حشم خسروی که طلعت مهر

به جنب پرتو رایت ز ذره کمتر شد

ظهور نقش تو منظور کلک قدرت گشت

وجود شخص تو مقصود صنع داور شد

که سطح نه کره حاوی شش جهت گردید

که سوی هفت پدر میل چار مادر شد

به غیر کُه که ز بیمت بری شد از طاقت

به غیر کان که ز بذلت تهی ز گوهر شد

ز فیض عون تو هر ناتوان توانا گشت

ز دست جود تو هر بینوا توانگر شد

اگر نه از کرمت با خزف مقابل گشت

گر از کف تو نه با خاک ره برابر شد

چو لاله سرخ ز خون از چه گشت چهره ی لعل

چو کاه زرد چنین از چه گونه ی زر شد

سپهر را همه سقف نه آسمان آمد

زمین اگر همه اطراف هفت کشور شد

رواق قدر تو را پله ای فروتر گشت

عروس جاه تو را حجله ای محقر شد

کتاب دانش و تقویم جود کانسان را

کمال نفس به تعلیم آن میسر شد

رقوم جدول این را کف تو گشت ورق

سطور صفحه ی آن را دل تو مسطر شد

سر عدوی تو را پای دار بالین گشت

تن حبیب تو را صدر تخت بستر شد

در آن زمان که ز گرد سپاه و خون یلان

چو چشم خصم هوا تیره و زمین تر شد

عیان ز آتش رزم و به پا ز نعره ی کوس

نوایر سقر و گیر و دار محشر شد

زاشک چشم عدو بر چو بحر تر گردید

ز تف شعله ی کین بحر خشک چون بر شد

سر سنان و بر تیغ را کلاه و ردا

ز فرق فرقد وز پیکر دو پیکر شد

سمند تیغ به صحرای جان تکاور گشت

نهنگ رمح به دریای خون شناور شد

تو را ز بهر سنان سپه که هر یک را

قضا معین و قدر یار و بخت یاور شد

مجره تنگ و فلک رخش و مشتری زین گشت

شهاب رمح و زحل درع و مهر مغفر شد

تگرگ مرگ ببارید از هوا چو پدید

ز تیغ برق و غبار ابر و کوس تندر شد

زمین معرکه گردید گلشنی کآن را

نهال نیزه و گل خود و سبزه خنجر شد

به باغ کین به دل دشمنان درختی کشت

سنان او، که بر او بر صنوبر شد

ز صولت تو فلک منحرف ز مرکز گشت

ز هیبت تو عرض منقطع ز جوهر شد

سباع را جگر و مغز دشمنان تا حشر

غذا به سفره ی تن گشت و کاسه ی سر شد

همیشه تا که در آزار گل در آذر زر

به گونه سرخ چو یاقوت و زرد چون زر شد

رخ حبیب و عدویت مدام باد چنان

که گل به موسم آزار و زر در آذر شد

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها