قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / رودکی / قصاید و قطعات رودکی / مادر می را بکرد باید قربان

مادر می را بکرد باید قربان

رودکی

 قصاید و قطعات – شماره ۸۷

 

مادر می را بکرد باید قربان

بچه ی او را گرفت و کرد به زندان

بچه ی او را ازو گرفت ندانی

تاش نکویی نخست و زو نکشی جان

جز که نباشد حلال دور بکردن

بچه ی کوچک ز شیر مادر و پستان

تا نخورد شیر هفت مه به تمامی

از سر اردیبهشت تا بن آبان

آن گه شاید ز روی دین و ره داد

بچه به زندان تنگ و مادر قربان

چون بسپاری به حبس بچه ی او را

هفت شباروز خیره ماند و حیران

باز چو آید به هوش و حال ببیند

جوش بر آرد، بنالد از دل سوزان

گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز

زیر زبر، همچنان زانده جوشان

زر بر آتش کجا بخواهی پالود

جوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان

باز به کردار اشتری که بود مست

کفک بر آرد ز خشم و زاید شیطان

مرد حرس کفک‌هاش پاک بگیرد

تا بشود تیرگیش و گردد رخشان

آخر کارام گیرد و نچخد تیز

درش کند استوار مرد نگهبان

چون بنشیند تمام و صافی گردد

گونه ی یاقوت سرخ گیرد و مرجان

چند ازو سرخ چون عقیق یمانی

چند ازو لعل چون نگین بدخشان

ورش ببویی، گمان بری که گل سرخ

بوی بدو داد و مشک و عنبر با بان

هم به خم اندر همی گدازد چونین

تا به گه نوبهار و نیمه ی نیسان

آن گه اگر نیم شب درش بگشایی

چشمه ی خورشید را ببینی تابان

ور به بلور اندرون ببینی گویی :

گوهر سرخست به کف موسی عمران

زفت شود رادمرد و سست دلاور

گر بچشد زوی و روی زرد گلستان

وآن که به شادی یکی قدح بخورد زوی

رنج نبیند ازان فراز و نه احزان

انده ده ساله را به طنجه رماند

شادی نو را ز ری بیارد و عمان

بامی چونین که سالخورده بود چند

جامه بکرده فراز پنجه خلقان

مجلس باید بساخته، ملکانه

از گل و از یاسمین و خیری الوان

نعمت فردوس گستریده ز هر سو

ساخته کاری که کس نسازد چونان

جامه ی زرین و فرش‌های نو آیین

شهره ریاحین و تخت‌های فراوان

بربط عیسی و لون‌های فوادی

چنگ مدک نیر و نای چابک جانان

یک صف میران و بلعمی بنشسته

یک صف حران و پیر صالح دهقان

خسرو بر تخت پیشگاه نشسته

شاه ملوک جهان، امیر خراسان

ترک هزاران به پای پیش صف اندر

هر یک چون ماه بر دو هفته درفشان

هر یک بر سر بساک مورد نهاده

روش می سرخ و زلف و جعدش ریحان

باده دهنده بتی بدیع ز خوبان

بچه ی خاتون ترک و بچه ی خاقان

چونش بگردد نبیذ چند به شادی

شاه جهان شادمان و خرم و خندان

از کف ترکی سیاه چشم پریروی

قامت چون سرو و زلفکانش چوگان

زان می خوشبوی ساغری بستاند

یاد کند روی شهریار سجستان

خود بخورد نوش و اولیاش همیدون

گوید هر یک چو می بگیرد شادان:

شادی بو جعفر احمد بن محمد

آن مه آزادگان و مفخر ایران

آن ملک عدل و آفتاب زمانه

زنده بدو داد و روشنایی گیهان

آنکه نبود از نژاد آدم چون او

نیز نباشد، اگر نگویی بهتان

حجت یکتا خدای و سایه ی او بست

طاعت او کرده واجب آیت فرقان

خلق ز خاک و ز آب و آتش و بادند

وین ملک از آفتاب گوهر ساسان

فر بدو یافت ملک تیره و تاری

عدن بدو گشت تیر گیتی ویران

گر تو فصیحی همه مناقب او گوی

ور تو دبیری همه مدایح او خوان

ور تو حکیمی و راه حکمت جویی

سیرت او گیر و خوب مذهب او دان

آن که بدو بنگری به حکمت گویی:

اینک سقراط و هم فلاطن یونان

گر بگشاید زفان به علم و به حکمت

گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان

مرد ادب را خرد فزاید و حکمت

مرد خرد را ادب فزاید و ایمان

ور تو بخواهی فرشته ای که ببینی

اینک اویست آشکارا رضوان

خوب نگه کن بدان لطافت و آنروی

تا تو ببینی برین که گفتم برهان

پاکی اخلاق او و پاک نژادی

با نیت نیک و با مکارم احسان

ور سخن او رسد به گوش تو یک راه

سعد شود مر ترا نحوست کیوان

ورش به صدر اندرون نشسته ببینی

جزم بگویی که: زنده گشت سلیمان

سام سواری، که تا ستاره بتابد

اسب نبیند چنو سوار به میدان

باز به روز نبرد و کین و حمیت

گرش ببینی میان مغفر و خفتان

خوار نمایدت ژنده پیل بدانگاه

ورچه بود مست و تیز گشته و غران

ورش بدیدی سفندیار گه رزم

پیش سنانش جهان دویدی و لرزان

گرچه به هنگام حلم کوه تن اوی

کوه سیامست که کس نبیند جنبان

دشمن اگر اژدهاست، پیش سنانش

گردد چون موم پیش آتش سوزان

ور به نبرد آیدش ستاره ی بهرام

توشه ی شمشیر او شود به گروگان

باز بدان گه که می به دست بگیرد

ابر بهاری چنو نبارد باران

ابر بهاری جز آب تیره نبارد

او همه دیبا به تخت و زر به انبان

با دو کف او، ز بس عطا که ببخشد

خوار نماید حدیث و قصه ی توفان

لاجرم از جود و از سخاوت اویست

نرخ گرفته حدیث و صامت ارزان

شاعر زی او رود فقیر و تهیدست

با زر بسیار بازگردد و حملان

مرد سخن را ازو نواختن و بر

مرد ادب را ازو وظیفه ی دیوان

باز به هنگام داد و عدل بر خلق

نیست به گیتی چنو نبیل و مسلمان

داد بیابد ضعیف همچو قوی زوی

جور نبینی به نزد او و نه عدوان

نعمت او گستریده بر همه گیتی

آنچه کس از نعمتش نبینی عریان

بسته ی گیتی ازو بیابد راحت

خسته ی گیتی ازو بیابد درمان

با رسن عفو آن مبارک خسرو

حلقه ی تنگست هر چه دشت و بیابان

پوزش بپذیرد و گناه ببخشد

خشم نراند، به عفو کوشد و غفران

آن ملک نیمروز و خسرو پیروز

دولت او یوز و دشمن آهوی نالان

عمر بن اللیث زنده گشت بدو باز

با حشم خویش و آن زمانه ی ایشان

رستم را نام اگر چه سخت بزرگست

زنده بدویست نام رستم دستان

رودکیا، برنورد مدح همه خلق

مدحت او گوی و مهر دولت بستان

ورچه بکوشی، به جهد خویش بگویی

ورچه کنی تیز فهم خویش به سوهان

گفت ندانی سزاش و خیز و فراز آر

آن که بگفتی چنان که گفتن نتوان

اینک مدحی، چنانکه طاقت من بود

لفظ همه خوب و هم به معنی آسان

جز به سزاوار میر گفت ندانم

ور چه جریرم به شعر و طایی و حسان

مدح امیری که مدح زوست جهان را

زینت هم زوی و فر و نزهت و سامان

سخت شکوهم که عجز من بنماید

ورچه صریعم ابا فصاحت سحبان

برد چنین مدح و عرضه کرد زمانی

ورچه بود چیره بر مدایح شاهان

مدح همه خلق را کرانه پدیدست

مدحت او را کرانه نی و نه پایان

نیست شگفتی که رودکی به چنین جای

خیره شود بیروان و ماند حیران

ورنه مرا بو عمر دلاور کردی

وان گه دستوری گزیده ی عدنان

زهره کجا بودمی به مدح امیری؟

کز پی او آفرید گیتی یزدان

ورم ضعیفی و بی‌بدیم نبودی

وان گه نبود از امیر مشرق فرمان

خود بدویدی بسان پیک مرتب

خدمت او را گرفته چامه به دندان

مدح رسول است، عذر من برساند

تا بشناسد درست میر سخندان

عذر رهی خویش ناتوانی و پیری

کو به تن خویش از این نیامد مهمان

دولت میرم همیشه باد برافزون

دولت اعدای او همیشه به نقصان

سرش رسیده به ماه بر، به بلندی

و آن معادی به زیر ماهی پنهان

طلعت تابنده‌تر ز طلعت خورشید

نعمت پاینده‌تر ز جودی و ثهلان

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code