قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / رودکی / قصاید و قطعات رودکی / مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود

رودکی

قصاید و قطعات – شماره ۴۴

 

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود

نبود دندان ، لا بل ، چراغ تابان بود

سپید سیم زده بود ، در و مرجان بود

ستاره ی سحری بود و قطره باران بود

یکی نماند کنون زآن همه ، بسود و بریخت

چه نحس بود ، همانا که نحس کیوان بود

نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز

چو بود ؟ منت بگویم : قضای یزدان بود

جهان همیشه چو چشمیست گرد و گردانست

همیشه تا بود آیین گرد ، گردان بود

همان که درمان باشد ، به جای درد شود

و باز درد ، همان کز نخست درمان بود

کهن کند به زمانی همان کجا نو بود

و نو کند به زمانی همان که خلقان بود

بسا شکسته بیابان ، که باغ خرم بود

و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود

همی چه دانی ؟ ای ماهروی مشکین موی

که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود ؟

به زلف چوگان نازش همی کنی تو بدو

ندیدی آن گه او را که زلف چوگان بود

شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود

شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود

چنان که خوبی مهمان و دوست بود عزیز

بشد که باز نیامد ، عزیز مهمان بود

به سا نگار ، که حیران بدی بدو در ، چشم

به روی او در ، چشمم همیشه حیران بود

شد آن زمانه ، که او شاد بود و خرم بود

نشاط او به فزون بود و بیم نقصان بود

همی خرید و همی سخت ، بیشمار درم

به شهر هر که یکی ترک نارپستان بود

بسا کنیزک نیکو ، که میل داشت بدو

به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود

به روز چون که نیارست شد به دیدن او

نهیب خواجه ی او بود و بیم زندان بود

نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف

اگر گران بد ، زی من همیشه ارزان بود

دلم خزانه ی پر گنج بود و گنج سخن

نشان نامه ی ما مهر و شعر عنوان بود

همیشه شاد و ندانستمی که : غم چه بود ؟

دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود

بسا دلا ، که به سان حریر کرده به شعر

از آن پس که : به کردار سنگ ‌و سندان بود

همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود

همیشه گوشم زی مردم سخندان بود

عیال نه ، زن و فرزند نه ، معونت نه

از این همه تنم آسوده بود و آسان بود

تو رودکی را ، ای ماهرو ، کنون بینی

بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود

بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی

سرود گویان ، گویی هزاردستان بود

شد آن زمانه که به او انس رادمردان بود

شد آن زمانه که او پیشکار میران بود

همیشه شعر ورا زی ملوک دیوانست

همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود

شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت

شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود

کجا به گیتی بودست نامور دهقان

مرا به خانه ی او سیم بود و حملان بود

کرا بزرگی و نعمت زاین و آن بودی

ورا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود

بداد میر خراسانش چل هزار درم

درو فزونی یک پنج میر ماکان بود

ز اولیاش پراگنده نیز هشت هزار

به من رسید ، بدان وقت ، حال خوب آن بود

چو میر دید سخن ، داد داد مردی خویش

ز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود

کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم

عصا بیار ، که وقت عصا و انبان بود

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code