
رودکی
قصاید و قطعات – شماره 43
اگر چه عذر بسی بود روزگار نبود
چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
خدای را بستودم ، که کردگار منست
زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود
همه به تنبل و بندست بازگشتن او
شرنگ نوش آمیغست و روی زراندود
بنفشههای طری خیل خیل بر سر کوه
چو آتشی که به گوگرد بردوید کبود
بیار و هان بده آن آفتاب کش بخوری
ز لب فرو شود و از رخان برآید زود