قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / رودکی / قصاید و قطعات رودکی / اگر چه عذر بسی بود روزگار نبود

اگر چه عذر بسی بود روزگار نبود

رودکی

قصاید و قطعات – شماره ۴۳

 

اگر چه عذر بسی بود روزگار نبود

چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود

خدای را بستودم ، که کردگار منست

زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود

همه به تنبل و بندست بازگشتن او

شرنگ نوش آمیغست و روی زراندود

بنفشه‌های طری خیل خیل بر سر کوه

چو آتشی که به گوگرد بردوید کبود

بیار و هان بده آن آفتاب کش بخوری

ز لب فرو شود و از رخان برآید زود

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code