قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / شعری از رضا محمدصالحی

شعری از رضا محمدصالحی

شبی که در فراقت هم، لباست را بغل کردم

معطر شد تنم گویی ،که یاست را بغل کردم

غزل بانو اگر در شام گیسویت نخوابیدم

سحر گیلاس لب های مماست را بغل کردم

شدم عاشق به حوایی که بوی سیب میداد و

همین شیطان ترین آدم شناست را بغل کردم

پلنگ زخمی ام اما  دوباره ماه می چینم

خیال ماه چیدن را در احساست بغل کردم

تحصن میکنم ، مشروطه خواهی پیش دامانت

که من شیـخ الشیوخ التماست را بغل کردم

تو نرد عشق می بازی و من در کوه می مانم

چه شیرین میبری دل را که تاست را بغل کردم

و  در بازی پایانی چه حکمی کرد احساست

که من تا انتها تک خال آست را بغل کردم


واژگان کلیدی : اشعارنمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،غزل غزلیات غزل های غزلی از،رضا محمدصالحي.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code