خواجوی کرمانی – غزل شماره 776
آب آتش می رود زان لعل آتش فام او
می برد آرامم از دل زلف بی آرام او
خط به خونم باز می گیرند و خونم می خورند
جاودان نرگس مخمور خون آشام او
حاصل عمرم در ایام فراقش صرف شد
چون خلاص از عشق ممکن نیست در ایام او
گرچه عامی را چو من سلطان نیارد در نظر
همچنان امید می دارم به لطف عام او
کام فرهاد از لب شیرین چو بوسی بیش نیست
خسرو خوبان چه باشد گر برآرد کام او
گر خداوندان عقلم نهی منکر می کنند
پیش ما نهی است الا گوش بر پیغام او
بلبلان از بوی گل مستند و ما از روی دوست
دیگران از ساغر ساقی و ما از جام او
نام نیک عاشقان چون در جهان بدنامی است
نیکنام آنکو به بدنامی برآید نام او
خواجو از دامش رهایی چون تواند جست از آنک
پای بند عشق را نبوَد نجات از دام او