ای نسیم سحری بوی بهارم برسان

خواجوی کرمانی – غزل شماره 727

ای نسیم سحری بوی بهارم برسان

شکری از لب شیرین نگارم برسان

حلقه ی زلف دلارام من از هم بگشای

شمسه ای زان گره غالیه بارم برسان

تار آن سلسله ی مشک فشان بر هم زن

بویی از نافه ی آهوی تتارم برسان

گرت افتد به دواخانه ی وصلش گذری

مرهمی بهر دل ریش فگارم برسان

دم به دم تا کنمش بر ورق دیده سواد

نسخه ای زان خط مشکین غبارم برسان

تا دهم بوسه و بر بازوی ایمان بندم

رقعه ای از خط آن لاله عذارم برسان

پیش از آن کز من دلخسته نماند دیّار

مژده ای از ره یاری به دیارم برسان

چون بدان بقعه رسی رقعه ی من در نظر آر

نام من محو کن و نامه به یارم برسان

گر به خمخانه ی آن مغبچه ات راه بُود

سر خُم بر کن و داروی خمارم برسان

دارد آن موی میان از من بیچاره کنار

یا رب آن موی میان را به کنارم برسان

دل خواجو شد و بر خاک درش کرد قرار

خبری زآن دل بی صبر و قرارم برسان

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها