زهی مستی من ز بادام مستش

خواجوی کرمانی – غزل شماره 562

زهی مستی من ز بادام مستش

شکست دل از سنبل پر شکستش

فرو بسته کارم ز مشکین کمندش

پراکنده حالم ز مرغول شستش

تنم مویی از سنبل لاله پوشش

دلم رمزی از پسته ی نیست هستش

خمیده قدم چنبر از چین جعدش

شکسته دلم بسته ی زلف پستش

شب تیره دیدم چو رخشنده ماهش

ز می مست و من فتنه ی چشم مستش

چو شمعی فروزنده شمعی به پیشش

چو گل دسته ای دسته ای گل به دستش

قمر بنده ی مهر تابنده بدرش

حبش هندوی زنگی بت پرستش

چو بنشست گفتم که بنشیند آتش

کنون فتنه برخاستست از نشستش

چو ریحان او دسته می بست خواجو

دل خسته در زلف سرگشته بستش

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها