
خواجوی کرمانی – غزل شماره 445
مستم آنجا مبر ای یار که سر مستانند
دست من گیر که این طایفه پر دستانند
آن دو جادوی فریبنده ی افسون سازش
خفته اند این دم از آن روی که سرمستانند
در سراپرده ی ما پرده سرا حاجت نیست
زانک مستان همه طوطی شکر دستانند
مهر ورزان که وصالت به جهانی ندهند
با جمال تو دو عالم به جوی نستانند
عاشقان با تو اگر زانک به زندان باشند
با گلستان جمالت همه در بستانند
زلف و خال تو به خط ملک ختا بگرفتند
هندوان بین که دگر خسرو ترکستانند
زیردستان تهیدست بلاکش خواجو
جان ز دستش نبرند ار به مثل دستانند



