مستم آنجا مبر ای یار که سر مستانند - ادبستان شعر پارسی % %

مستم آنجا مبر ای یار که سر مستانند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 445

مستم آنجا مبر ای یار که سر مستانند

دست من گیر که این طایفه پر دستانند

آن دو جادوی فریبنده ی افسون سازش

خفته اند این دم از آن روی که سرمستانند

در سراپرده ی ما پرده سرا حاجت نیست

زانک مستان همه طوطی شکر دستانند

مهر ورزان که وصالت به جهانی ندهند

با جمال تو دو عالم به جوی نستانند

عاشقان با تو اگر زانک به زندان باشند

با گلستان جمالت همه در بستانند

زلف و خال تو به خط ملک ختا بگرفتند

هندوان بین که دگر خسرو ترکستانند

زیردستان تهیدست بلاکش خواجو

جان ز دستش نبرند ار به مثل دستانند

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤