قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / حکایت و ضرب المثل / ضرب المثل / ضرب المثل اگر خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان

ضرب المثل اگر خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان

روزی مردی تصمیم به فروش کالاهایش گرفت، خورجین بزرگی پر از کالا را روی الاغش گذاشت و سفر خود را آغاز کرد.پس از مدتی حرکت و در حوالی ظهر، به خاطر خستگی و تشنگی تصمیم به استراحت کوتاهی میگیرد.به همین خاطر به سایه ی درختی که چشمه آبی نیز در حوالی آن بود پناه می برد. پس از رسیدن به زیر سایه ی درخت، تلاش کرد تا خورجین بسیار سنگین را از روی الاغ بردارد تا آن زبان بسته نیز اندکی استراحت کند، اما هر چه تلاش کرد نتوانست خورجین را تکان دهد.

از قضا پیرمردی فقیر از آن حوالی در حال عبور بود،مرد فروشنده به نزد او رفت و از او برای برداشتن خورجین از روی الاغ تقاضای کمک کرد. پیرمرد قبول کرد و خورجین را با کمک یکدیگر از روی الاغ برداشتند.

مرد فروشنده از پیرمرد تشکر کرد و گفت : ” اگر شما نبودید محال بود بتوانم این خورجین را حرکت دهم ” .

پیرمرد گفت : ” خواهش می کنم، باید به همدیگر کمک کنیم. اما واقعا خورجین سنگین بود ! تصور نمی کردم تا این حد سنگین باشد. چه چیزی در خورجین گذاشته ای ” ؟

فروشنده گفت : ” در یک طرف خورجین ظرف مسی ریخته ام و در طرف دیگر، برای حفظ تعادل حیوان، سنگ گذاشته ام” !

پیرمرد خندید و گفت : ” برادر عزیزم ! خب ظرف ها را تقسیم می کردی. نصف آنها یک طرف خورجین و بقیه نیز طرف دیگر. اینگونه تعادل نیز حفظ می شد و خورجین تا این حد سنگین نمیشد و از همه مهم تر این زبان بسته نیز تا این همه عذاب نمیکشید ” !

فروشنده گفت : ” راست می گویی ! چرا به فکر خودم نرسید؟ بیا تا سنگ ها را از خورجین بیرون بیاوریم ”

پیرمرد و فروشنده مشغول بیرون آوردن سنگ ها شدند و سپس ظرف ها را دو قسمت کرده و هر قسمت را در یک طرف خورجین قرار دادند.

فروشنده گفت : ” ای پیرمرد ! تو علم و حافظه ی خوبی داری و از نظر من بسیار باسوادی، ولی چرا با این فلاکت و بدبختی زندگی می کنی ؟ ”

پیرمرد گفت : ” من نیز زمانی همچون تو تجارت می کردم اما همیشه در محاسباتم اشتباه می کردم، همانگونه که تو نیز اشتباه کردی، همین اتفاقات باعث شد که ورشکست شوم و امروز به این فقر و نداری بیفتم. کلا بر پیشانی من فقر نوشته شده ” .

فروشنده گفت : ” واقعا تو روزی همچون من تاجر بودی و امروز فقیر و ندار شده ای ؟ زود باش سنگ ها را دوباره در خورجین بگذاریم ” !!!

پیرمرد با تعجب گفت : ” چرا ؟ ”

فروشنده گفت : ” تو اگر خیلی باسواد بودی باید فقر روی پیشانی خودت را می خواندی تا امروز به این فقر و نداری گرفتار نمیشدی، پس من نیز به پیشنهاد تو درباره دور ریختن سنگ ها عمل نمی کنم و دوباره آنها را در خورجین می گذارم، چون که تو انسان نادانی هستی و با نخواندن فقر از روی پیشانی خود، دچار گرفتاری و فقر شده ای ” !!!

پیرمرد با تعجب زیاد و البته با سکوت به حرکات مرد فروشنده نگریست که چگونه سنگ ها را در یک طرف خورجین و ظرف های مسی را در طرف دیگر قرار داد و در نهایت بدون هیچ حرفی به مسیر خودش ادامه داد .

 

این ضرب المثل زمانی به کار می رود که انسانی آگاه به انسانی نادان و جاهل، پند و اندرز می دهد .


واژگان کلیدی : یک داستان درباره،معنای،معنی،چیست،یعنی چه،یعنی چی،چیه،در مورد توضیح تعریف،داستان کوتاه،داستانک،قصه،به چه معناست،را توضیح دهید،ریشه تاریخی،حکایت،تاریخچه،موارد استفاده،روان و ساده شده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code