قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / حکایت و ضرب المثل / حکایت / حکایت پنجره و آینه

حکایت پنجره و آینه

جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟ جواب داد: آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد .

سپس آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در این آینه نگاه کن و بگو چه می‌بینی؟

جواب داد: خودم را می‌بینم !

درست است ! دیگر دیگران را نمی‌بینی ! در حالی که آینه و پنجره هر دو از یک ماده‌ ساخته شده‌اند، اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شی‌ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن،وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آنها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلوی چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری .


واژگان کلیدی : حکایت درباره در مورد با موضوع،مقاله متن نوشته،داستان کوتاه،کوتاهی از،حکایتی،پول پرستی،توجه به پول و ثروت در جامعه،بخل و بخیل و خسیس و خساست،زبان فارسی،ادبیات پارسی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code