
فقیری به در خانه بخیلی آمد.
گفت:شنیده ام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده !
بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام.
فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم !
واژگان کلیدی : حکایت درباره در مورد با موضوع،مقاله متن نوشته،داستان کوتاه،کوتاهی از،حکایتی،خسیس بودن،خساست و بخل،کمک خواستن،استمداد،طلب کردن،درخواست،فقیر گدا نیازمند.






عالی بود 👍👍👍
goood
معنیحکایتراکجامیتوانگیرآورد؟