قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار حمیدرضا برزکار

اشعار حمیدرضا برزکار

شعر نخست :

” من با تو باشم کاش ” تصویرش قشنگ است

این فکرهای خام، تاثیرش قشنگ است

ای کاش، من خواب خودم می دیدم اما

با چشم های تو، که تعبیرش قشنگ است

تقدیرهای شوم و بد اینجا زیادند

آن کس که سهم توست تقدیرش قشنگ است

لبخند هر چند از لبان توست، اما

در پیکر من موج و تکثیرش قشنگ است

وقتی که من مردم، مقصرهم که باشی

بنویس چشمان تو تقصیرش قشنگ است

شلیک ها وقتی که از سمت تو باشند

هم ماشه، هم هفت تیر، هم تیرش قشنگ است

لبهات آیات خداوند کریم اند

این کفر زیبا ! با تو تفسیرش قشنگ است

از حد گذشته کفرهایم چاره ای نیست

اینجا تمام کفر و تکفیرش قشنگ است

 


شعر دوم :

 

اول ، تو را شبیه خودم پیر می کشم

بدتر عصا به دست و زمین گیر می کشم

یا نه کنار ساحلی تنها و منتظر

با یک غروب مرده ی دلگیر می کشم

وقتی که ذره ذره ی شکلت تمام شد

همراه دست وپای تو زنجیر می کشم

آنگاه جای روسری ، همراه موی تو

خطی شبیه ضربه ی شمشیر می کشم

اما بدون تو ، ولی آخر نمی شود

روی شقیقه ی خودم هفت تیر می کشم

کاغذ هزار پاره شد ، وقتی که روی آن

شلیک ناگهانی یک تیر می کشم


واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،غزل غزلیات غزل های غزلی از،حميدرضا برزكار.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code