قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار حسین غیاثی

اشعار حسین غیاثی

شعر نخست :

 

ده سال بعد از حال این روزام

با کافه های بی تو درگیرم

گفتم جهان بی تو یعنی مرگ

ده سال رفتی و نمی میرم

ده سال بعد از حال این روزام

تو توی آغوش یکی خوابی

من گفتم و دکتر موافق نیست

تو بهتر از قرصای اعصابی

ده سال بعد از حال این روزام

من چهل سالم می شه و تنهام

با حوصله ، قرمز، سفید ، آبی

رنگین کمون می سازم از قرصام

می ترسم از هر چی که جا مونده

از ریمل ِ با گریه ها جاری

از سایه روشن های بعد از ظهر

از شوهری که دوستش داری

گرم هم آغوشی و لبخندین

توُ بستر بی تابتون تا صبح

تکلیف تنهاییم روشن بود

مثل چراغ خوابتون تا صبح

ده سال که لب هام و می بندم

با بوسه های تلخ هر جایی

ده ساله وقتی شعر می خونم

لبخند روی صندلی هایی

یه عمر بعد از حال این روزام

یه پیرمردم توی یه کافه

بارون دلم می خواد ،هوا اما

مثل موهای دخترت صافه

 


شعر دوم :

 

با درد ، با دلشوره ، با تردید

با واژه های زخمی و تب دار

با یاد موهات شعر می بافم

تو گیسوهای ِ گیج ِ گندمزار

 

آغوش مردونه فراوونه

حرفای مردونه کمن دختر

مهتاب و زیر ابر پنهون کن

مردا همه مثل همن دختر

 

از این نمی ترسم که بعد از تو

آه کسی پشت سرم باشه

ترسم از اینه تا ابد هر شب

یاد یه زن هم بسترم باشه

 

جادوی اون چشمای بی انصاف

بازم من و توِ بسترت هل داد

اندام ِ موزون ِ تو می گفتن

می شه میون برف هم گل داد

 

تو حیف می شی ماهی قرمز

آغوش من مثل یه مردابه

من مرد این افسانه ها نیستم

تو هم نفس می خوای نه هم خوابه

 


شعر سوم :

 

هر روز عمرم از دیروز بدتره

عمری که هر نفس بی غم نمی گذره

دلگیر و خسته ام بی روح ساکتم

نبضم نمی زنه پلکم نمی پره

می دونم امشبم از خواب می پرم

از گریه تا سحر خوابم نمی بره

این زنده موندنه بازنده مونده

بی دوست زندگی مرگ از تو بهتره

اون روبرو داره پرواز می کنه

می بینمش هنوز از پشت پنجره

هی دست تکون می دم هی داد می زنم

اون سنگدل ولی هم کوره هم کره

حتی اگه من از این عشق بگذرم

قلب شکستم از حقش نمی گذره

دوران گیجی و سرگیجگیت گذشت

محکم بشین دلم این دور آخره

 


شعر چهارم :

 

بگو سرگرم چی بودی که این قدر ساکت و سردی

خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم کردی

ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه

چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه

تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست

تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست

تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست

تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست

سلام ای ناله بارون، سلام ای چشمای گریون

سلام روزای تلخ من، هنوزم دوسش دارم

سلام ای بغض تو سینه، سلام ای آه آیینه

سلام شب های دل کندن، هنوزم دوسش دارم

نمی دونی تو این روزا چقدر حالم پریشونه

دلم با رفتنت تنگ و دلم با بودنت خونه

خرابه حال من بی تو نمی تونم که بهتر شم

تو دستای تو گل کردم بذار با گریه پرپر شم

یه بی نشونم تو این خزون، یه بی نشونم تو این خزون

منو از خودت بدون

یه بی نشونم تو این خزون، یه بیقرارم یه نیمه جون

منو از خودت بدون، منو از خودت بدون

سلام ای ناله بارون، سلام ای چشمای گریون

سلام روزای تلخ من، هنوزم دوسش دارم

سلام ای بغض تو سینه، سلام ای آه آیینه

سلام شب های دل کندن، هنوزم دوسش دارم

 


شعر پنجم :

 

طاقت بیار طاقت بیار تو این روزای انتظار

طاقت بیار طاقت بیار تو سردی شبای تار

طاقت بیار و قلبتو به دست تنهایی نده

فانوس چشماتو ببخش به این شبای غم زده

روزای خوبو جا نذار تو سختی های روزگار

به خاطر منم شده طاقت بیار طاقت بیار

طاقت بیار طاقت بیار تو این روزای انتظار

طاقت بیار طاقت بیار تو سردی شبای تار

زمزمه ی رسیدنه پشت سکوت جاده ها

چند تا قدم مونده فقط به خاطر خدا بیا

خسته ای کوله بارتو رو شونه های من بذار

راه زیادی اومدیم طاقت بیار طاقت بیار

نگو شکستی نگو بریدی منم مثل تو دلم گرفته

باید بمونی طاقت بیاری تو روزگاری که غم گرفته

نگو شکستی نگو بریدی منم مثل تو دلم گرفته

باید بمونی طاقت بیاری تو روزگاری که غم گرفته

طاقت بیار طاقت بیار تو این روزای انتظار

طاقت بیار طاقت بیار تو سردی شبای تار

 


شعر ششم :

 

خداحافظ نگو وقتی هنوز درگیر چشماتم

خداحافظ نگو وقتی تو هرجا باشی همراتم

تو اون گرمای خورشیدی که میری رو به خاموشی

نمی دونی چقدر سخته شب سرد فراموشی

شبی که کوله بارت رو میون گریه می بستی

یه احساسی به من می گفت هنوزم عاشقم هستی

خداحافظ نگو وقتی هنوز درگیر چشماتم

خداحافظ نگو وقتی تو هرجا باشی همراتم

چرا حالت پریشونه چرا مایوس و دلسردی

خداحافظ نگو وقتی هنوزم می شه برگردی

تو یادت رفته اون روزا یکی تنها کست می شد

خداحافظ که می گفتی که خدا دلواپست میشد

خداحافظ نگو ، هنوز درگیر چشماتم

خداحافظ نگو ، هرجا باشی همراتم

خداحافظ نگو

 


شعر هفتم :

حسود

 

ما از این شهر غریبه بی‌تفاوت کوچ کردیم

از رفیقا زخم خوردیم تا یه روزی برنگردیم

خونمون رو دوشمونه ما یه آه دور گردیم ما واقعا با هم چه کردیم

ما غنیمت‌های بی‌رویای این جنگای سردیم

زندگیمون کو ببین ما کشته‌های بی‌نبردیم

بی خبر از حال هم آواره دنیای دردیم ما واقعا با هم چه کردیم

تلخه اما با هم نبودیم ما آدمای شهر حسودیم

خسته از کابوس رفتن دور از اون روزای روشن

بی‌تفاوت زیر این سقف کبودیم

تلخه اما با هم نبودیم ما آدمای شهر حسودیم

خسته از کابوس رفتن دور از اون روزای روشن

بی‌تفاوت زیر این سقف کبودیم

پس بدین فرصت خندهامو پس بدین شادی تو صدامو

پس بدین قلب عشق آشنامو

لااقل پس بدین گریه هامو

تلخه اما با هم نبودیم ما آدمای شهر حسودیم

خسته از کابوس رفتن دور از اون روزای روشن

بی‌تفاوت زیر این سقف کبودیم

تلخه اما با هم نبودیم ما آدمای شهر حسودیم

خسته از کابوس رفتن دور از اون روزای روشن

بی‌تفاوت زیر این سقف کبودیم .


واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،غزل غزلیات غزل های غزلی از،حسين غياثي،حسین غیاثی ده سال بعد،حسین غیاثی حسود،ترانه،اشعار دکتر حسین غیاثی،اشعار زیبای حسین غیاثی،شعرهای دکتر حسین غیاثی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code