
حزین لاهیجی- غزل شماره 11
بنگر به رشحهٔ قلمم سلسبیل را
مدّ کرم مگو رگِ ابرِ بخیل را
در سینه ای که عشق تو آتش فروزِ اوست
دارم شکفته، باغ و بهار خلیل را
تیغت زیان نمی کشد ارسرخ رو نیم
با خون خویش چهره طرازد قتیل را
بی پرده کرد عشقِ نهان را جمال تو
دادم ز دست، دامنِ صبرِ جمیل را
مژگان ز شور گریهٔ طوفان نهیب من
بر جای خویش خشک کند رود نیل را
عبرت ز حال لشکر هندش کفایت است
هر کس ندیده نکبت اصحاب فیل را
جان نارواست ورنه اسیران نمی کنند
با تیغ او مضایقه خون سبیل را
گوشم سخن نیوش و لبش آشنا سروش
جای نفس زدن نبوَد جبرئیل را
خود بودم، آنچه می طلبیدم به جستجو
انداختم ز دستْ عصای دلیل را
پاس نفس بدار از آیینه خاطران
مُهرِ سکوت زن به دهان قال و قیل را
افزود از نفیرِ نفس غفلتت حزین
افسانه کرد خواب تو، بانگ رحیل را



