مردم دیده ی ما جز به رخت ناظر نیست-همراه با معنی و تفسیر

مردم دیده ی ما جز به رخت ناظر نیست


حافظ-غزل شماره 70

 

مردم دیده ی ما جز به رخت ناظر نیست

دل سرگشته ی ما غیر تو را ذاکر نیست

اشکم احرام طواف حرمت می‌بندد

گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست

بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی

طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست

عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار

مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد

هر که را در طلبت همت او قاصر نیست

از روان بخشی عیسی نزنم دم هرگز

زانکه در روح فزایی چو لبت ماهر نیست

من که در آتش سودای تو آهی نزنم

کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم

که پریشانی این سلسله را آخر نیست

سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست

کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست

 


معنی بیت های نخستین

1. مردم دیده ی ما جز به رخت ناظر نیست / دل سرگشته ی ما غیر تو را ذاکر نیست:
چشمان ما جز به جمال تو نمی‌نگرد و دل آشفته‌ی ما جز تو را به یاد نمی‌آورد. همه‌ی توجه و ذکر ما معطوف به وجود توست و هیچ چیز دیگری در دید و دل ما جای ندارد.

2. اشکم احرام طواف حرمت می‌بندد / گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست:
اشک‌های من همچون مُحرمی است که به طواف حرم تو مشغول است، هرچند این اشک‌ها از خون دل ریخته شده و لحظه‌ای پاک و بی‌آلایش نیست. عشق تو مرا به گریه‌ای مقدس واداشته، گرچه از درد فراق سرشارم.

3. بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی / طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست:
مانند مرغ وحشی در دام و قفس اسیر شده‌ام، اما اگر پرنده‌ی سدره (نماد روح بلندپرواز) در جستجوی تو نباشد، دیگر پرواز و آزادی معنایی ندارد. عشق توست که به من بال می‌دهد، وگرنه در قیدوبند دنیا اسیرم.

4. عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار / مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست:
اگر عاشق بی‌نوا تمامی دلش را نثار تو کرد، او را ملامت نکن، چون بر گنجینه‌ی جانش تسلطی ندارد. عشق، او را وادار به بخشیدن همه‌چیز کرده، وگرنه اختیاری از خود ندارد.

معنی بیت های پایانی

5. عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد / هر که را در طلبت همت او قاصر نیست:
هرکس که همتش در راه تو کوتاهی نکند، سرانجام دستش به آن سرو بلندقامت (معشوق) خواهد رسید. پایداری در عشق، نتیجه‌ای شیرین دارد و ناامیدی راهی به این مقصود ندارد.

6. از روان بخشی عیسی نزنم دم هرگز / زانکه در روح فزایی چو لبت ماهر نیست:
هرگز از حیاتبخشی عیسی سخن نمی‌گویم، چون هیچکس در جان‌بخشی و روح‌افزایی به پای لب شیرین تو نمی‌رسد. تو خود حیات بخشی و هر دم جان تازه‌ای می‌دهی.

7. من که در آتش سودای تو آهی نزنم / کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست:
من که در آتش عشق تو حتی آهی نمی‌کشم، چگونه می‌توان گفت بر درد دلم صبر ندارم؟ سکوت من نشانه‌ی صبوری عمیق است، نه بی‌تفاوتی.

8. روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم / که پریشانی این سلسله را آخر نیست:
از همان روز اولی که گیسوی پرپیچ‌وخم تو را دیدم، دانستم که پایان این آشفتگی و دل‌بستگی نخواهد بود. این رشته‌ی عشق، هرگز گسسته نمی‌شود و پیوندش جاودانه است.

9. سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست / کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست:
دل حافظ تنها کسی نیست که به تو پیوند خورده؛ چه کسی است که در خاطرش یاد تو نباشد؟ همه‌جا عشق تو جاری است و هر دلی به نوعی با تو درگیر است.


تفسیر شعر

 


غزلیات حافظ شیرازی – ادبستان شعر پارسی

واژگان دشوار : مصراع بیت ها ابیات تحلیل بررسی همراه با معنا مفهوم شعر شرح کامل.

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها