قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری

اشعار توماس هاردی

شعر نخست :

 

ایستاده بودیم كنار استخری در آن روز زمستانی

و خورشید سفید بود

انگار خدا ملامتش كرده باشد

برگی چند ریخته بر خاك گرسنه

خاكستری سقوط كرده از درخت زبان گنجشک

نگاهم می كردی و چشمانت سرگردان

بر رازهای فاش گشته ی ملال آورِ سالها پیش

و كلماتی كه نقش بازی می كردند میانمان چپ و راست

و با آنها بیشترین از دست شد به دست عشق ما

و آن لبخند روی لبانت مرده ترین

تنها رمقی مانده بودش برای مردن

لبخندی كه به ریشخندی تبدیل می شد

چون پرنده ای بدشگون در حال پرواز

و بعد از آن

فراآموختن درسی تلخ که عشق می فریبد

و با غلط  درمی آمیزد

تصویر می كرد برایم صورتت را

و خورشیدِ نفرینِ خدا دیده

و درختی و برکه ای کنج پوشیده با برگهای خاکسترفام .

 

“برگردان : افسانه نجم آبادی “


شعر دوم :

 

اگه من و اون قبلش یه جای دیگه

همدیگرو دیده بودیم

مثلاً تو یه مسافرخونه ی فکسنی قدیمی

شاید با هم می نشستیم و لبی تر می کردیم

و دو سه جامی بالا مینداختیم

اما به اسم سرباز وظیفه

با هم روبرو شدیم

و به هم شلیک کردیم

و من اونو درجا کشتم

آره … من بهش شلیک کردم و کشتمش واسه اینکه

واسه اینکه دشمنم بود

فقط همین !

و البته منم دشمن اون بودم

اگر چه این خیلی روشنه

شاید اونم مثِ من

همین جوری اومده بود جبهه

از زور بیکاری وسایلشو فروخته بود

دلیل دیگه ای نمی تونست داشته باشه

آره …جنگ چیز عجیب و غریبیه

تو می زنی و یک نفرو میکشی

که اگه قبلاً تو یه میخونه دیده بودیش

مهمونش می کردی

شایدم یه سکه ی ناقابل کف دستش میذاشتی.

 

“برگردان : پیرایه یغمایی”


واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،شعرهای ترجمه شده به فارسی،سروده های برگردان به پارسی،توماس هاردي،شاعر انگلیسی،شاعر کشور انگلیس،شاعر بریتانیا.

Thomas Hardy،poems،quotes

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code