آنجا که خیالت ز تمنّا گله دارد

بیدل دهلوی- غزل شماره 920

آنجا که خیالت ز تمنّا گله دارد

اندیشه اگر خون نشود حوصله دارد

چشمم ز هماغوشیِ مژگان گله دارد

این ساغرِ حیرت صفتِ آبله دارد

شمشادقدان را به گلستانِ خرامت

موجِ عرقِ شرم به پا سلسله دارد

ای زاهد اگر شعلهٔ آهی به دلت نیست

بی‌ تیر،‌ کمان تو چه سود از چله دارد

برقِ عرقِ حُسنِ‌ که زد شعله درین باغ

گل در جگر از شبنمِ صبح آبله دارد

سر تا قدم شمع غبارِ پیِ آه است

تنهاروِ شوقِ تو عجب قافله دارد

زنهار پیِ مشرب مجنون ‌روشان ‌گیر

گر عافیتی هست همین سلسله دارد

آیینهٔ فولاد سیه ‌کردهٔ آهی‌ ست

دلهای اسیران چقدر حوصله دارد

فرق عدم از هستی ما سخت محال است

از موج، شکستن چقدر فاصله دارد

دیگر به کجا می روی ای طالبِ آرام؟

گردون تپشْ آباد و زمین زلزله دارد

یارب به چه تدبیر کند قطعِ رهِ عمر؟

پایِ نفسِ من ‌که ز دل آبله دارد

بیدل خمِ هر تار ز گیسوی سیاهش

سامانِ پریشانیِ صد قافله دارد

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها