مزرعِ تسلیمِ ادبْ حاصلم

بیدل دهلوی- غزل شماره 2330

 

مزرعِ تسلیمِ ادبْ حاصلم

سر نکشد گردنِ آب و گلم

موج ‌گهر نیستم امّا ز ضعف

آبله‌ گل‌ کرده رهِ منزلم

خاکِ ندامت به سرِ عاجزی

صبحم اگر تارِ نفس بگسلم

نفی من آیینهٔ اثبات اوست

حق دمد آندم‌ که‌ کنی باطلم

بار نفس می‌کشم و چاره نیست

بی‌تو فتاده‌ست الم بر دلم

الفت دل سدّ ره‌ِ کس مباد

کرد همین آبله پا در گلم

عافیتم داد به توفانِ شرم

راند به دریا، عرقِ ساحلم

خامشی اسباب غنا بود و بس

تا به زبان آمده‌ام سایلم

بر تپشم تهمت راحت مبند

بیضه منه زیر پر بسملم

گرد من از قافلهٔ رنگ نیست

کلک مصوّر چه‌ کشد محملم

نامه برید از چمن خون من

برگ حنایی به کف قاتلم

آبم ازین درد که آن مست ناز

آینه می‌خواهد و من بیدلم

 

 

 

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها