وداع سرکشی ‌کن‌ گر دلت راحت‌کمین باشد - ادبستان شعر پارسی % %

وداع سرکشی ‌کن‌ گر دلت راحت‌کمین باشد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1590

 

وداع سرکشی ‌کن‌ گر دلت راحت‌کمین باشد

چو آتش داغ شد جمعیّتش نقش نگین باشد

ز مرگ ما فلک را کی غبارِ حزن درگیرد؟

ز خواب میکشان مینا چرا اندوهگین باشد

نگاهی گر رسد تا نوک مژگان مفت شوخی‌ها

در این محنت‌سرا معراج پروازت همین باشد

لبِ دامن نگردید آشنای حرفِ اشک من

چو شمعم سلکِ‌ گوهر وقف‌ گوشِ آستین باشد

گرفتاری به حدّی دلنشین است اهل دولت را

که تا انگشتشان در حلقهٔ انگشترین باشد

سراغ عافیت احرام مرگم می‌کند تلقین

مگر آن ‌گوهر نایاب در زیر زمین باشد

به قدر زخم دل‌ گل می‌کند شور جنون من

پرِ پروازِ شهرت نام را، نقش نگین باشد

چه امکانست سر از حلقهٔ داغت برآوردن؟

سپند بزم ما را ناله هم آتش‌نشین باشد

در این معبد، فنا را مایهٔ توقیر طاعت کن

که‌ چون ‌خاکت ‌دو عالم ‌سجده ‌وقف‌ یک ‌جبین باشد

گرت شمعی‌ست دامن زن وگر کِشتی‌ست برق افکن

محبّت جز فنای ما نمی‌خواهد یقین باشد

اشارت می‌کند بیدل خطِ طرْفِ بناگوشش

که ‌هرجا جلوۀ ‌صبحی‌ست ‌شامش‌ در کمین باشد

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤