
بیدل دهلوی- غزل شماره 1439
فرصتْ انشایانِ هستی گر تکلّف کردهاند
سکته مقداری در این مصرع توقّف کردهاند
از مآل زندگی جمعی که دارند آگهی
کارهای عالم از دست تأسّف کردهاند
هستی و امّیدِ جمعیّت جنونِ وهمِ کیست
عافیت دارد چراغی کز نفس پف کردهاند
در مزاج خلق بیکاری هوس میپرورد
غافلان نام فضولی را تصوّف کردهاند
گشتهاند آنها که در هنگامهٔ اغراض پیر
موسفیدی را به روی زندگی تف کردهاند
در حقیقت اتّحاد کفر و ایمان ثابت است
اندکی از بدگمانیها، تخلّف کردهاند
حسنِ یکتا کارگاه شوخی تمثالِ نیست
اینقدر آیینهپردازان تصرّف کردهاند
بیدل از خوبان همین آیینِ استغنا خوش است
بر حیا ظلم است اگر با کس تلطّف کردهاند