فالی از داغ زدم دل چمن‌آیین آمد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1438

فالی از داغ زدم دل چمن‌آیین آمد

ورقِ ‌لاله‌ به‌ یک نقطه چه ‌رنگین ‌آمد

جرأت سعی‌، دماغِ تپش‌آراییِ کیست

پای خوابیدهٔ ما آبله بالین آمد

چون دو ابرو که نفس سوختهٔ ربط همند

تیغ او زخم مرا مصرع تضمین آمد

عافیت می‌طلبی بگذر از اندیشهٔ جاه

شمع را آفت سر افسر زرّین آمد

تلخکامی‌ست ز درک من و ما حاصل‌ گوش

بی‌حلاوت بوَد آن‌ کس‌ که سخن‌چین آمد

صفحهٔ سادهٔ هستی رقم غیر نداشت

هرکه شد محرم این آینه خودبین آمد

سایه از جلوهٔ خورشید چه اظهار کند

رفتم از خویش ندانم به چه آیین آمد

هرکسی در خور خود نشئهٔ راحت دارد

خارِ پا را ز گلِ آبله بالین آمد

در خزان غوطه زن و عرضِ بهاری دریاب

عالمی رفت به بیرنگی و رنگین آمد

صبر کردیم و به وصلی نرسیدیم افسوس

دامن ما ته سنگ از دل سنگین آمد

بیدل از عجزِ طلب صید فراغت داریم

سایه را بخت نگون طرّهٔ مشکین آمد

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها