
بیدل دهلوی- غزل شماره 1433
غبار ما به جز این پر شکستنی که ندارد
کجا رود به امید نشستنی که ندارد
هزار قافله پا در گل است و میرود از خود
به فرصت و نفس بار بستنی که ندارد
چه زخمها که نچیده است دل به فرقت یاران
ز ناخنِ المی سینه خستنی که ندارد
سپندِ مجمرِ تصویرهمچو من به که نالد
ز وحشتی که فسردهست و جستنی که ندارد
گذشته است جهانی ز اوج منظر عنقا
به بالِ دعویّ از خویش رستنی که ندارد
اسیر حرص چه کوشش کند به ناز رهایی
بر این دکان هوس دل نبستنی که ندارد
به حیرتم چه فسون است دام حیرت بیدل
تعلّقی که نبودش، گسستنی که ندارد