عید است غبارِ سرِ راهِ تو توان شد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1428

عید است غبارِ سرِ راهِ تو توان شد

قربانیِ قربانِ نگاه تو توان شد

امّید شهیدِ دمِ شمشیرِ غروری‌ست

بسمل ز خم طرْف ‌کلاه تو توان شد

باید همه تن دل شد و آشفت و جنون‌ کرد

تا محرم‌ گیسوی سیاه تو توان شد

تسلیم ز آفات جهان باک ندارد

در جیب خودم محو پناه تو توان شد

ای خاکِ خرامت گلِ فردوس‌ به دامن

کو بخت ‌که پامال گیاه تو توان شد

سهل است شفاعتگری جرم دو عالم

گر قابل یک ذرّه ‌گناه تو توان شد

بیدل دل ما طاقت آیات ندارد

تا کی هدف ناوک آه تو توان شد

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها