
بیدل دهلوی- غزل شماره 1427
عَمَلی که سر به هوا خم از همه پیکرت به در آورد
نه چو مو جنونِ هزار سر قدم از سرت به در آورد
به بضاعتِ هوس آنقدَر مگشا دکانِ فضولیات
که چو رنگ باخته وسعت پرت از برت به در آورد
به گداز عشوهٔ علم و فن، درِ پیر میکده بوسه زن
که ز قدّ عالمِ وهم و ظن به دو ساغرت به در آورد
به قبول و رد، مطلب سبب، که غرورِ چرخِ جنون حسب
به دری که خواندت از ادب ز همان درت به در آورد
ز خیالِ الفت خانمان به درآ که شحنهٔ امتحان
نفسی اگر دهدت امان دم دیگرت به در آورد
به وقار اگر نه سبکسری حذر از غرور هنروری
که مباد خفّت لاغری رگِ جوهرت به در آورد
اثرِ وفا ندهد رضا به خمار نشئهٔ مدّعا
نگهی که گردش رنگ ما خط ساغرت به در آورد
ز طواف کعبه که میرسد به حضورِ مقصدِ آرزو
من و سجدهٔ پسِ زانویی که سر از درت به در آورد
ندهد تأمّل اِنس و جان ز لطافت بدنت نشان
مگر آنکه جامهٔ رنگ ما عرق از برت به در آورد
منِ بیدل از خم طرّهات به کجا روم؟ که سپهر هم
سرِ خود به خاکِ عدم نهد که ز چنبرت به در آورد