
بیدل دهلوی- غزل شماره 1422
عقل اگر صد انجمن تدبیر روشن میکند
فکر مجنون سطری از زنجیر روشن میکند
داغ نومیدی دلی دارم که در هر دم زدن
شمعها از آه بیتأثیر روشن میکند
عالمی چشم از مزار ما به عبرت آب داد
خاک ما فیض هزار اکسیر روشن میکند
ننگ رسوایی ندارد ساز تا خامش نواست
رمز صد عیب و هنر تقریر روشن میکند
میشود ظاهر به پیری معنی طول امل
جوهر این مو صفای شیر روشن میکند
غافلان را نورِ تحقیق از سوادِ فقر نیست
توتیا کی دیدهٔ تصویر روشن میکند؟
از رگ گل میتوان فهمید مضمون بهار
فیض معنیهای ما تحریر روشن میکند
ناله امشب میخلد در دل ز ضعف پیریم
شمعِ بیدادِ کمان را تیر روشن میکند
عالم دل را عیار از دستگاه ناله گیر
وسعت صحرا رم نخجیر روشن میکند
از عرق بر جبههٔ افسون چراغان خواندهایم
بزم ما را خجلت تقصیر روشن میکند
انتظار فیض عشق از خامی خود میکشم
چوب تر را سعی آتش دیر روشن میکند
هیچکس بر در نزد بیدل ز زندانگاه چرخ
عجز ما این خانهٔ دلگیر روشن میکند