عاقبت‌ در حلقهٔ‌آن زلف‌، دل جا می‌کند

بیدل دهلوی- غزل شماره 1408

 

عاقبت‌ در حلقهٔ‌آن زلف‌، دل جا می‌کند

عکس در آیینه راه شوخی یی وامی‌کند

غمزهٔ وحشی مزاجت در دل مجروح من

زخم ناخن را خیال موج دریا می‌کند

سطرِ آهی تا نمایان شد دل از جا رفته است

خامهٔ الفت نمی‌دانم چه انشا می‌کند

گه تغافل می‌تراشد گاه نیرنگ نگاه

جلوه را آیینهٔ ما سخت رسوا می‌کند

دامن مستی به آسانی نمی‌آید به دست

باده خونها می‌خورد تا نشئه پیدا می‌کند

در زیان خویش ‌کوش ای آنکه خواهی نفع خلق

مومیایی هم شکست خود تمنّا می‌کند

غنچه می‌گوید که: ای در بند کلفت ‌ماندگان

عقدهٔ دل را همین آشفتگی وامی‌کند

نیست موجودی ‌که نبوَد غرقهٔ‌ گردابِ وهم

بحر هم عمری‌ست دست موج بالا می‌کند

هستی بیحاصل ما بسکه مشتاق فناست

هر که‌ گردد خاک، دل اندیشهٔ ما می‌کند

خاکساران تا کجا دارند پاس آبرو

سایه را از عاجزی هرکس ته پا می‌کند

آشیانِ الفتِ دل چون نفس در راه ماست

ورنه ما را اینقدر پرواز عنقا می‌کند

در بیابانِ طلب بیدل تأمّل رهزن است

کار امروز ترا اندیشه فردا می‌کند

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها