
بیدل دهلوی- غزل شماره 1407
ظالم چه خیال است؟ مؤدب به در آید
آن نیست کجی کز دم عقرب به در آید
می چاره گرِ کلفتِ زهّاد نگردید
توفان مگر از عهدهٔ مذهب به در آید
آرام زمانیست که در علم یقینت
تأثیر ز جمعیّت کوکب به در آید
جز سوختن افسردهدلان هیچ ندارند
رحم است به خشتی که ز قالب به در آید
با بخت سیه چارهٔ خوابم چه خیالست؟
بیدار شود سایه چو از شب به در آید
زین مرحله خوابانده به در زن که مبادا
آواز سوار از سم مرکب به در آید
چون ماه نو از شرم زمینبوس تو داغم
هرچند که پیشانیام از لب به در آید
خطّی ز سیهکاری من ثبت جبین است
ترسم که زند جوش و مرکب به در آید
آنجا که غبار اثر از خوی تو گیرند
آتش تریش چون عرق از تب به در آید
گر پرتو حسن تو به این برق شکوه است
خورشید هم از خانه مگر شب به در آید
در خلوت دل صحبت اوهام وبال است
بیزارم از آن حلقه که یارب به در آید
بیدل چقدر تشنهٔ اخفاست معانی
در گوش خزد هر قدر از لب به در آید