صبری‌ که صبح این باغ از ما جدا نخندد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1395

صبری‌ که صبح این باغ از ما جدا نخندد

گل می رسد دو دم باش تا بر قفا نخندد

جمعیّت دل اینجاست موقوف بستن لب

این غنچه را دمی چند بگذار تا نخندد

تا فکر کفر و دین‌ است چندین‌ شک و یقین است

گر طور دانش اینست مجنون چرا نخندد

ماتمسراست دنیا تا چند شادی اینجا

ای محرمان بگریید کس در عزا نخندد

جز سعی بی‌نشانی، ننگ فسرده جانی‌ست

باید گذشت ازین دشت تا نقش پا نخندد

گر پیری ام درین باغ از شرم لب ‌گشاید

گل با وجود شبنم دندان‌نما نخندد

زانوپرستی‌ام را با صد بهار ناز است

شمعِ بساطِ تسلیم سر بر هوا نخندد

عریانی اعتباری‌ست‌،‌ افلاس هم شعاری‌ست

دلق کهن بهاری‌ست گر میرزا نخندد

دور غنا و افلاس یک باده و دو جامند

گر با کریم شرمیست پیش ‌گدا نخندد

ای‌ کارگاه عبرت انجام عمر پیریست

قدّ دوتا دو لب شد مرگ از کجا نخندد

چون نام بر زبانها ننشسته راه خود گیر

نقش نگین نگردی تا بر تو جا نخندد

زان چهرهٔ عرقناک بی‌پردگی چه حرفست؟

آن ‌گل‌ که آبیارش باشد حیا نخندد

پاس حضور الفت از عالمیست ‌کانجا

گر زخم هم بخندد از خم جدا نخندد

هرچند گرد امکان دامانِ صبح گیرد

بیدل‌ شکستن رنگ بر روی ما نخندد

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها