
بیدل دهلوی- غزل شماره 1383
شور اشکم گر چنین راهِ تپش سر میکند
تردماغیهای دریا نذر گوهر میکند
حسرت جاوید هم عیشیست این مخمور را
جام میگردد اگر خمیازه لنگر میکند
کاش با آیینهسازیها نمیپرداختیم
وقت ما را صافی دل هم مکدّر میکند
جوهر آیینه عرض حیرت احوال ماست
ناله را فکر میانت سخت لاغر میکند
آب میگردد تغافل خنجرِ ناز ترا
سرمه در تیغ نگاهت کار جوهر میکند
میچکد خونِ تمنّا از رگِ نظّارهام
بس که بیروی تو مژگان کار نشتر میکند
هیچکس یارب خجالتکیش بیدردی مباد
دیدهٔ ما را غبارِ بینمی تر میکند
ای بسا بلبل کزین گلزار بال افشاند و رفت
بسمل ما نیز رقص وحشتی سر میکند
اینکه میگویند عنقا نقش وهمی بیش نیست
ما همان نقشیم امّا کیست باور میکند
آب و گوهر در کنار بیخودی آسودهاند
موج ما را اضطرابِ دل شناور میکند
هیچکس در باغِ امکان کامیابِ عیش نیست
گر همه گل باشد اینجا خون به ساغر میکند
فقر هم در عالم خود سایهپرورد غناست
آرمیدنهای ساحل ناز گوهر میکند
یمن آگاهی ندارد رغبت گفت و شنود
اینقدر افسانه آخر گوش ما کر میکند
حسرت ساحل مبر بیدل که در دریای عشق
کم کسی بی خاک گشتن خاک بر سر کند