
بیدل دهلوی- غزل شماره 1381
شمعها زین انجمن بیصرفهتازان رفتهاند
هر طرف سر بر هوا سوی گریبان رفتهاند
آشنایی با قماشِ بوی پیراهن کراست
کاروانها با نگاه پیر کنعان رفته اند
حسن یکتایی تو از وحشینگاهان دم مزن
از سواد غیرت لیلی غزالان رفتهاند
خاک صحرای محبّت نرگسستان نقش پاست
مفت چشم ما کزین ده خوشنگاهان رفتهاند
پای رفتارِ نفس جز دست بر هم سوده نیست
رفتهها یکسر ازین وادی پشیمان رفتهاند
صبح محشر کی دمد تا چشمِ عبرت واکنیم
خوابناکان در خم دیوار مژگان رفتهاند
آبله شاید به دادِ هرزه جولانی رسد
تا گهر این موجها افتان و خیزان رفته اند
کیست با پیکان دلدوز قضا گردد طرف؟
چون سخن تا رفتهاند از لب پریشان رفتهاند
بزم امکان یک سحر پروانهٔ فرصت نداشت
شمعها در داغ خوابیدند و یاران رفتهاند
کس ازین حرمانسرا با ساز جمعیّت نرفت
چون سخن تا رفتهاند از لب پریشان رفتهاند
حرص را گفتم به پیری قطع کن تارِ امید
گفت: دندانها پی آوردن نان رفتهاند
خامهٔ مژگان تر بیدل نکرد ایجاد خلق
رنگها از کلک نقّاش اشک ریزان رفتهاند