
بیدل دهلوی- غزل شماره 1375
شبم آهی ز دل در حسرتِ قاتل برون آمد
سرشک از دیده بالافشانتر از بسمل برون آمد
چه سازد عقلِ مسکین گر نپوشد کسوتِ مجنون؟
که لیلی هر کجا بیپرده شد محمل برون آمد
ندارد صرفهٔ عزّت مقام خود نفهمیدن
سخن صد پیش پا خورد از زبان، کز دل برون آمد
به داغ فوت فرصت سوختن هم عالمی دارد
چراغان کرد آن پروانه کز محفل برون آمد
سراغ عافیت گم بود در وحشتگهِ امکان
طلب از آبله فالی زد و منزل برون آمد
رهایی نیست از هستی بغیر از خاک گردیدن
از این دریای عبرت هر که شد ساحل برون آمد
به کوشش ربط نتوان داد اجزای هوایی را
دل از خود جمع کردن عقدۀ مشکل برون آمد
ندارد حسنِ یکتایی ز جیبِ غیر جوشیدن
حق از حق جلوه گر شد باطل از باطل برون آمد
دماغ خاکساری هم عروج نشئهای دارد
من امّیدی دماندم تا نهال از گل برون آمد
که دارد طاقت همچشمی ظرفِ حباب من
محیط از خود تهی گردید تا بیدل برون آمد