شب ‌که توفان جوشی چشم ترم آمد به یاد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1372

شب ‌که توفان جوشی چشم ترم آمد به یاد

فکر دل‌ کردم بلای دیگرم آمد به یاد

با کدامین آبرو خاک درش خواهی شدن

داغ شو ای جبهه، دامان ترم آمد به یاد

نقش پایی‌ کرد گل، بیتابی ا‌م در خون نشاند

پهلویی بر خاک دیدم، بسترم آمد به یاد

ذرّه را دیدم پرافشان هوایِ نیستی

نقطه‌ای از انتخاب دفترم آمد به یاد

سجده منظور کی‌ام، نقش جبینم جوش زد

خاک جولان که خواهم شد، سرم آمد به یاد

در گریبان غوطه خوردم، رستم از آشوت دهر

کشتی‌ام می‌برد توفان لنگرم آمد به یاد

بی‌تو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم

سوختم بر خویش ‌تا خاکسترم آمد به یاد

تا سحر بی‌پرده‌ گردد شبنم از خود رفته است

الوداع ای همنشینان دلبرم آمد به یاد

جرأتم از خجلت بیدستگاهی داغ ‌کرد

ناله شد پرواز تا عجز پرم آمد به یاد

حسرتِ توفانْ بهارِ عالمِ مخموریم

هر قدر گردید رنگم ساغرم آمد به یاد

ای فراموشی! ‌کجایی تا به فریادم رسی

باز احوالِ دلِ غم‌پرورم آمد به یاد

بیدل اظهارِ کمالم محو نقصان بوده است

تا شکست آیینه، عرض جوهرم آمد به یاد

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها