
بیدل دهلوی- غزل شماره 1370
شب که در یادت سراپایم زبانِ ناله بود
خواستم رنگی بگردانم عنانِ ناله بود
کس نیامد محرم رازِ نفس دزدیدنم
ورنه این شمع خموش از دودمان ناله بود
جوشِ دردم، نونیاز بیقراری نیستم
در خموشی هم سرم بر آستانِ ناله بود
از فسون عشق حیرانم، چها خواهم کشید
گر کشیدم ناوکت از دل کمانِ ناله بود
با تظلّم پیشگان خوش باشد استغنای عشق
شیشه گر بر سنگم آمد امتحان ناله بود
یاد آن محمل طرازیهای گرد بیخودی
کز دلم تا کوی جانان کاروانِ ناله بود
سوختن کرد اینقدر آگاهم از احوال دل
کاین سپند بینوا مُهر زبان ناله بود
حسرت دیدار نیرنگی عجب در کار داشت
هرقدر دل آب شد آتش به جان ناله بود
شوخی اظهارِ ما از وضع خود شرمنده نیست
گوش سنگین ادافهمان فسانِ ناله بود
اینقدر ای محملآرا از دلم غافل مباش
روزگاری این جرس هم آشیان ناله بود
بیتمیزیهای قدرِ عافیت هم عالمی است
خامشی پر می زد و ما را گمان ناله بود
ترک هستی شد دلیل یک جهان رسواییام
عالم از خود برون چیدن دکان ناله بود
درد عشق از بینیازی فالِ معراجی نزد
ورنه چون نی بندبندم نردبانِ ناله بود
بیدلیها گشت بیدل مانعِ اظهار شوق
گر دلی میداشتم با خود جهان ناله بود