
بیدل دهلوی- غزل شماره 1368
شب که جز یأس به کامِ دلِ مأیوس نبود
ناله هم غیر صدای کف افسوس نبود
از خودم میبرد آن سیل که چون ریگ روان
آبش از آینهٔ آبله محسوس نبود
دل مأیوس صنم خانهٔ اندیشۀ کیست
رنگ اشکی نشکستیم که ناقوس نبود
ناله در پردۀ دل بیهده می سوخت نفس
شمع ما اینهمه واماندۀ فانوس نبود
گوشِ اربابِ تمیز انجمنِ سیماب است
ورنه بیتابی دل نیز کم از کوس نبود
ای جنون خوش ادب از کسوت هستی کردی
آخر این جیبِ هوس پردهٔ ناموس نبود
زنگِ غفلت شدم و پردۀ رازت گشتم
صافی آینه جز دیدۀ جاسوس نبود
تا به یک پر زدن آیینهٔ قمری می ریخت
حلقهٔ داغ تو در گردن طاووس نبود
دل به هر رنگ که بستیم ندامت گل کرد
عکس و آیینه بهم جز کف افسوس نبود
سجدهاش آینهٔ عافیتم شد بیدل
راحت نقش قدم غیر زمینبوس نبود