سیل غمی‌ که دادِ جهانِ خراب داد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1362

سیل غمی‌ که دادِ جهانِ خراب داد

خاکم به باد داد به رنگی ‌که آب داد

راحت درین بساطِ جنون‌خیز مشکلست

مخمل اگر شوی نتوان تن به خواب داد

یارب چه مشربم‌ که درین شعله انجمن

گردون می‌ام به ساغر اشک کباب داد

اینست اگر شمار تب و تاب زندگی

امروز می‌توان به قیامت حساب داد

بر موج آفتی‌ که امید کنار نیست

تدبیر رخت اینقدرم اضطراب داد

سستی چه ممکن است رود از بنای عمر؟

نتوان به هپچ پیچ و خم این رشته تاب داد

وقت ترحّم است‌ کنون ای نسیم صبح!

کان شوخ اختیار به دست نقاب داد

صد نوبهار خون شد و یک غنچه رنگ بست

تا بوسه رخشِ نازِ ترا بر رکاب داد

یارب چه سحر کرد خط عنبرین یار

کز جوی شب به مزرعِ خورشید آب داد

تا می به لعل او رسد از خویش رفته است

شبنم نمی‌توان به کف آفتاب داد

انجام کار باده ‌کشان جز خمار نیست

خمیازه‌های جام می‌ام این شراب داد

‌بیدل سوال چشم بتان را طرف مشو

یعنی که سرمه ناشده باید جواب داد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها