
بیدل دهلوی- غزل شماره 1350
سبکروان که به وحشت میانِ جان بستند
چو ناله سوخت نفس با نگاه پیوستند
نرستهاند شرر وحشیان این کهسار
که دل ز سنگ گرفتند و بر هوا بستند
نیاز طرّۀ او کن اگر دلی داری
که ماهیانِ سعادت اسیر این شستند
ز پهلوی عرقِ جبهه مایه است اینجا
چو جام می همه جا بیدلان تهیدستند
به سنگِ کم نتوان قدر عاجزان سنجید
نگه دلیل بلندیست هر قدر پستند
در آن بساط که منظور حسن یکتاییست
ترحّم است بر آیینهای که نشکستند
حذر ز الفت دلها درین جنونْ محفل
که شیشههای شکستن بهانه بدمستند
نمیتوان به کمانخانهٔ فلک آسود
کجا گذشته چه آینده تیر یک شستند
ز ساز خلق به جز هیچ هیچ نتوان یافت
خیال نیستی یی هست کاینقدر هستند
چو شمع بر نفسی چند گریه کن بیدل
که سوختند و به رمز فنا نپیوستند