
بیدل دهلوی- غزل شماره 1342
ز هستی قطع کن گر میل راحت در نمود آمد
چو حیرت صاف ما دُردست تا مژگان فرود آمد
نماز ما ضعیفان معبد دیگر نمیخواهد
شکست آنجا که شد محراب، طاقت در سجود آمد
چه دارد سیر امکان جز امید خاک گردیدن؟
درین حرمانسرا هر کس عدمْ مشتاق بود آمد
ز وضع زندگی طرفی نبستم جز به نومیدی
چه سازم؟ این ندامتساز پُر عبرتْ سرود آمد
به این عجزی که در بنیاد سعی خویش میبینم
شوم گر سایه از دیوار نتوانم فرود آمد
ندانم دامن زلف که از کف دادهام یارب!
صدای دست برهم سودنم پُر مشک سود آمد
گرانست از سماجت گر همه آب بقا باشد
به مجلس چون نفس بر لب نباید زود زود آمد
ز هستی تا نگشم منفعل آهم نجست از دل
عرق آبی به رویم زد که این اخگر به دود آمد
ز استغنا چو بیدل داشتم امّید تشریفی
گسستن از دو عالم کسوتم را تار و پود آمد