
بیدل دهلوی- غزل شماره 1327
زد نفس فال تنآسانی، دلی آراستند
بیدماغی کرد کوشش، منزلی آراستند
سرکشم امّا جبینِ سجده مشتاقم چو شمع
از نمِ اشکِ چکیدنْ مایلی آراستند
نارسایی داشت سعی کاروان مدّعا
آخر از پروازِ رنگم محملی آراستند
خواب راحت آرزو کردم تپیدن بال زد
عافیت جستم دماغِ بسملی آراستند
صد بیابان خار و خس تسلیم آتشخانهای
محو شد نقش دو عالم تا دلی آراستند
آبرو یک عمر گردید آبیار سعی خلق
تا توهّم مزرع بیحاصلی آراستند
در فضای بینیازی عالمی پرواز داشت
از هجوم مطلب آخر حایلی آراستند
از تسلسل جوشی این مشتِ خون آگه نیام
اینقدر دانم که دل هم از دلی آراستند
بحر گوهر نذر مشتاقان که یأس اندیشگان
بیشتر از خاک گشتن ساحلی آراستند
بیدل از ضبط نفس مگذر که راحت مشربان
هرکجا کشتند شمعی محفلی آراستند