
بیدل دهلوی- غزل شماره 1319
زان نشئه که قلقل به لبِ شیشه دوانَد
صد رنگ صریرِ قلمم ریشه دواند
چون شمع اگر سوخت سر و برگِ نگاهم
خاکستر من شعله در اندیشه دواند
از عشق و هوس چاره ندارم چه توان کرد؟
سعی نفس است این که به هر پیشه دواند
خار و خسِ اوهام گرفتهست جهان را
کو برق که یک ریشه درین بیشه دواند
در سازِ وفا ناخنِ تدبیر دگر نیست
فرهاد همان بر سر خود تیشه دواند
آنجا که خیالت چمنآرای حضور است
مژگان به صد اندازِ نگه ریشه دواند
در بزم تو شمعی به گداز آمده وقت است
رنگی به رخم غیرت هم پیشه دواند
محو است به خاموشی مستانِ نگاهت
شوری که نفس در نفس شیشه دواند
بیدل گهرِ نظم کسی راست که امروز
در بحرِ غزل زورقِ اندیشه دواند