راه فضولی ما هم در ازل حیا زد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1293

راه فضولی ما هم در ازل حیا زد

تا چشم باز کردیم مژگان به پشت پا زد

صبحی ز گلشنِ راز بوی نفس جنون‌ کرد

برهر دماغ چون‌ گل صد عطسه زین هوا زد

دل داغِ بی‌نصیبی است از غیرت فسردن

دست که دامنِ ناز بر آتشِ حنا زد

سررشتهٔ نفس نیست چندان‌ کفیل طاقت

گر دل‌ گره ندارد بر طبع ما چرا زد

در نیم‌ گردش رنگ دور نفس تمام است

جامِ هوس نباید بر طاقِ‌ کبریا زد

تا دل ازین نیستان یک ناله‌وار برخاست

چون ‌بند نی ضعیفی ‌صد تکیه ‌بر عصا زد

آرایش تحیّر موقوف دستگاهیست

راه هزار جولان دامان نارسا زد

افلاس در طبایع بی‌شکوۀ فلک نیست

ساغر دمی ‌که بی می‌ گردید بر صدا زد

در کارگاه تقدیر دامان خامشی گیر

از آه و ناله نتوان آتش درین بنا زد

با گرد این بیابان عمریست هرزه تازیم

در خواب ناز بودیم بر خاک ما که پا زد

آیینه در حقیقت تنبیه خودپرستی است

با دل دچارگشتن ما را به روی ما زد

بیدل بهارِ امکان رنگی نداشت چندان

دستی که سودم از یأس بر گل تپانچه‌ها زد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها