
بیدل دهلوی- غزل شماره 1274
دلیل شکوهٔ من سعی نارسا نشود
ز پافتادگیام ناله را عصا نشود
ز اشک رازِ محبّت به دیده توفان کرد
دل گداخته آیینه تا کجا نشود
علاج خسته دلیها مجو ز ز طبع درشت
که نرم تا نشود سنگ مومیا نشود
بیان اگر همه مضروفِ خامشی باشد
چه ممکن است که پامالِ مدّعا نشود؟
ز چرب و خشک به هر استخوان سراغی هست
هما وگرنه چرا مایل گدا نشود
به پیری آنکه دل از شوخی هوس برداشت
به راستی که خجالتکشِ عصا نشود
جنون چشم ترا دستگاه شوری نیست
که سرمه در نظرش بالد و صدا نشود
ازین ستمکده سامان رنگ پیدایی
خجالتیست که یا رب نصیب ما نشود
به سعی بیاثری آنچنان پرافشان باش
که شبنمت گرۀ خاطر هوا نشود
دل شکفته ندارد سراغ جمعیّت
بر این گره قدری جهد کن که وانشود
به دودِ وهم گر از چرخ بگذرم بیدل
دماغِ نیستی شعلهام رسا نشود